من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست

تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

 

همین که بغض می‌کنی، کویر می‌شود دلم

سکوت می‌کنی و من، زهیر می‌شود دلم

نگاه می‌کنی مرا و خود هنوز حایلم

به چشمِ پشتِ میله‌ها نظیر می‌شود دلم

 

نگاه می‌کنی و من دوباره خنده می‌شوم

برای قلب خسته‌ام ظهیر می‌شود دلت

چه کودکانه خفته‌ام میان دست‌های تو

جهان که خواب می‌شود حریر می‌شود دلت

کنون چه جای سرکشی که سر دگر نمانده است

به سرزمین روح من امیر می‌شود دلت

 

به سینه می‌زنم تو را چو سنگ و می‌رمم ز تو

و من در این مجادله حقیر می‌شود دلم

چگونه ذبح می‌کنم، هزار راه رفته را

همین که دست می‌کشم... اسیر می‌شود دلم

 

 

چهارشنبه 22 مرداد 1393 12:53 توسط fsalahi| ارسال نظر(5) |

دی که شراره‌های خاطرات اصحاب بر دیباچه‌ی ذهن بی‌تاب زبانه می‌کشید و پرده می‌درید و دست بر حلقوم زمان می‌فشرد... بر مخیله‌ی خاموش، عیان گشت که فقدان و هجران صحابه‌ی چرّات، دینام مُچرت ما به آتش حزن و فراق سوزانده، خیال یاغی  بر جای خود نشانده و تسمه ذهن ما درانده!

و چه دلیلی از این مبرهن‌تر بر تعلل رفته بر این سرای رو به ویرانی!

باری در این تعلل بر این سخن شکّرشکن شیخ سخنور شیراز که

من دگر شعر نخواهم که نویسم که مگس/ زحمتم می‌دهد از بس که سخن شیرین است

 دست آویزی نتوانستم جستن! که مردم ظاهربین متظاهرم خوانند و بدین سخن باطل مرا رانند و اهل خرد خود دانند که هرچند دروازه‌ی دهان مردم تا ابدالدهر باز خواهد ماند و الحق این یگانه دری است که «عاقل ببندد به زحمت دری... گشاید به غفلت در دیگری» حالیا... المومن والمومنة کیس! و چرا عاقل کند کاری که گویندش خودآزاری!

باری همچنین در قصور رفته چنگ زدم بر بهانه‌های همیشگی گرفتاری و ضیق وقت که ندایی از غیب در رسید که

گوشی بر دست، تخمه بر لب، دل پر از شوق به خواب

ضیق وقت را خنده می‌آید ز استدلال ما

و چنان شد که شرم سراچه‌ی وجودم به چنگال قضاوت خنجر خنجر بکرد، ذبح شرعی نمود و شد آنچه شد!

القصه بر قصور این دوران خاموش و بار گناه بر دوش و رهایی از این‌همه پاپوش!!! همین نبشته‌ی مدهوش! فی الحال ما را بس!

 

 

شنبه 18 مرداد 1393 16:53 توسط fsalahi| ارسال نظر(1) |

دل ما را رخ غمازه نبود

که چنینش خبری تازه نبود

عاقبت مُهر جفاکاری خورْد

چه کند فهم به اندازه نبود!!

 

دوشنبه 23 تیر 1393 01:53 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

 

از من مپرس صبرِ نمایانِ من کجاست،
خود دیده ای که چاکِ گریبانِ من کجاست!

با این دهانِ خون شده حالِ جواب نیست،
از مُشتِ او بپرس که دندانِ من کجاست!

ای دستِ بی نمک! که وبالی به گردنم!
از او سراغ کن که نمکدانِ من کجاست!

ای چشمِ تر! به نامه ی اشکِ روان بپرس،
_ از روی من _ که پس لبِ خندانِ من کجاست؟

زین رهزنانِ گردنه فرسا دلم گرفت
یارب! خروشِ قافله گردانِ من کجاست؟!

انگشترم، ولی به کفِ دیو رفته ام
یاران! نشان دهید سلیمانِ من کجاست؟

بیمار شد دلم ز غمِ بیشمارِ دهر
ساقی کجاست؟ شیشه ی درمانِ من کجاست؟

بهتر که سر به گوشه‌ی مستی فرو برم،
آن آستینِ گریه ی پنهانِ من کجاست؟

 

از: حسین جنتی

 

یکشنبه 22 تیر 1393 21:54 توسط fsalahi| ارسال نظر(12) |

خب! ۵ ساعت و ۵۰ دقیقه تا اذان مغرب!

و هم اینکه چراغ سبز الزاما نشانه زندگی نیست!

و دیگر اینکه یک تانزانیای با حال هم نداریم برایمان نظر بگذارد کیف کنیم!

و باز هم اینکه اصلا این چه وضعی است که دست به خاک میزنیم و طلا نمی‌شود نامرد!

و اصلا چرا آدم فکر می‌کند اگر اینطور از هر دری، دری وری بگوید خیلی هنری است و کلی جذاب است! الان که بیشتر به جعبه‌ای که جادویش منسوخ شد نگاه می‌کنم می‌بینم حتی این مستند سوت و کور «زندگی در تقاطر» هم باحال‌تر است حتی*!

هان! و از همه مهمتر که قریب بود یادم برود (آخر من همیشه مهمترها را بیشتر یادم می‌رود) اینکه! خانه دوست کجاست؟

--

*انصافا الان به قطری از مستند رسید که فهمیدم چه قیاس خزعولی کردم!

 

جمعه 20 تیر 1393 15:16 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

...

Our days - Yanni

هرچند گفتن ندارد و دیدن ندارد و شنیدن ندارد و خواندن ندارد و خلاصه... هر چیز نداشته باشد... وجود دارد.

دنیا و هر چه فرومایه‌گی در آنست.

--

این منم گوشه ی جهانی که
بی قضاوت نشسته ام در حصر
عده ای با اثاث در کوچه
عده ای بی اساس داخل ِ قصر !
به کتابت پناه آوردم
شاید آرام تر شوم .... والعصر ....*

 --

*از: یاسر قنبرلو

Let Us Unite | Great Dictator | Charlie Chaplin

 

I'm sorry but I don't want to be an Emperor.  That's not my business.  I don't want to rule or conquer anyone**.  

 

 

 

I should like to help everyone if possible. We all want to help one another -- human beings are like that.  We all want to live by each other's happiness, not by each other's misery. We don't want to hate and despise one another. In this world there is room for everyone and the earth is rich and can provide for everyone.

 

 

 

The way of life can be free and beautiful.  But we have lost the way.

 

 

 

Greed has poisoned men's souls, has barricaded the world with hate, has goose-stepped us into misery and bloodshed.  We have developed speed but we have shut ourselves in: machinery that gives abundance has left us in want. Our knowledge has made us cynical, our cleverness hard and unkind. We think too much and feel too little: more than machinery we need humanity; more than cleverness we need kindness and gentleness. Without these qualities, life will be violent and all will be lost.

 

 

 

The aeroplane and the radio have brought us closer together. The very nature of these inventions cries out for the goodness in men, cries out for universal brotherhood for the unity of us all. Even now my voice is reaching millions throughout the world, millions of despairing men, women and little children, victims of a system that makes men torture and imprison innocent people. To those who can hear me I say, "Do not despair".

 

 

 

The misery that is now upon us is but the passing of greed, the bitterness of men who fear the way of human progress.  The hate of men will pass and the power they took from the people will return to the people and liberty will never perish.

 

 

 

In the seventeenth chapter of Saint Luke it is written, "The kingdom of God is within man."  Not one man, nor a group of men, but in all men -- in you, the people.

 

 

 

You the people have the power, the power to create machines, the power to create happiness. You the people have the power to make life free and beautiful, to make this life a wonderful adventure. Then in the name of democracy let's use that power.  Let us all unite. Let us fight for a new world, a decent world that will give men a chance to work, that will give you the future and old age and security.  Let us fight to free the world, to do away with national barriers, do away with greed, with hate and intolerance. Let us fight for a world of reason, a world where science and progress will lead to all men's happiness.  Let us all unite! 

 

Look up.  The clouds are lifting, the sun is breaking through. We are coming out of the darkness into the light.   The soul of man has been given wings, and at last he is beginning to fly. He is flying into the rainbow - into the light of   hope - into the future, that glorious future that belongs to you, to me and to all of us. Look up. Look up!

 

 متن به طور کامل با دیالوگ تطابق ندارد.** 

 

 

 

پنج‌شنبه 22 خرداد 1393 20:12 توسط fsalahi| ارسال نظر(4) |

 

از آن زمان که آرزو ، چو نقشی از سراب شد

تمام جستجوی دل ، سوال بی جواب شد

 

نرفته کام تشنه‌ای ، به جستجوی چشمه‌ها

خطوط نقش زندگی، چو نقشه‌ای بر آب شد

 

چه سینه‌سوز آه‌ها که خفته بر لبان ما

هزار گفتنی به لب، اسیر پیچ و تاب شد

 

نه شور عارفانه‌ای، نه شوق شاعرانه‌ای

قرار عاشقانه هم، شتاب در شتاب شد

 

نه فرصت شکایتی، نه قصه و روایتی

تمام جلوه‌های جان، چو آرزو به خواب شد

 

نگاه منتظر به در، نشست و عمر شد به سر

نیامده به خود، نگر، که دوره‌ی شباب شد

 

از: صنعت‌گر

پنج‌شنبه 01 خرداد 1393 11:35 توسط fsalahi| ارسال نظر(1) |

انگار مدتی است که احساس می کنم 
خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام 
احساس می کنم که کمی دیر است 
دیگر نمی توانم 
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم 
انگار 
فرصت برای حادثه 
از دست رفته است 
از ما گذشته است که کاری کنیم 
کاری که دیگران نتوانند 
فرصت برای حرف زیاد است 
اما 
اما اگر گریسته باشی...
آه ...
مردن چه قدر حوصله می خواهد 
بی آنکه در سراسر عمرت 
یک روز ، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی !
انگار 
این سالها که می گذرد
چندان که لازم است 
دیوانه نیستم 
احساس می کنم که پس از مرگ 
عاقبت 
یک روز 
دیوانه می شوم !
شاید برای حادثه باید 
گاهی کمی عجیب تر از این 
باشم 
با این همه تفاوت 
احساس می کنم که کمی بی تفاوتی
بد نیست
حس می کنم که انگار 
نامم کمی کج است 
و نام خانوادگی ام ، نیز
از این هوای سربی 
خسته است 
امضای تازه ی من 
دیگر 
امضای روزهای دبستان نیست 
ای کاش 
آن نام را دوباره 
پیدا کنم 
ای کاش
آن کوچه را دوباره ببینم آنجا که ناگهان 
یک روز نام کوچکم از دستم 
افتاد 
و لابه لای خاطره ها گم شد 
آنجا که 
یک کوذک غریبه 
با چشم های کودکی من نشسته است 
از دور 
لبخند او چه قدر شبیه من است !
آه ، ای شباهت دور!
ای چشم های مغرور !
این روزها که جرأت دیوانگی کم است 
بگذار باز هم به تو برگردم !
بگذار دست کم 
گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم!
بگذار ...
بگذاریم!
این روزها
خیلی برای گریه دلم تنگ است !

 

از: قیصر امین‌پور

 

 

دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 19:04 توسط fsalahi| ارسال نظر(11) |

ناراحــتم ...از چشم و ابرویت
از ارتباط باد با مـویـت
از سینه ریزت از الـنگویت
ناراحتم! از من چه میخواهند !؟


ناراحتم... یاران ، سـَـران بودند
امـّـیدِ مــا ناباوران بودند
این دوستان ، سرلشگران بودند !!
در چادر دشمن چه میخواهند !؟
 
ناراحتم از خوب های بد
از تو ، از این یارانِ یک در صد
بی آنکه ربطی بین‌تان باشد !
ناراحتم از این همه بی ربط
 
من در خیابانی پر از خنده
هی اشک می ریزم به آینده
ناراحتم آقای راننده
ناراحتم ... لطفا صدای ضبط ...


پروانه بودم شمع را دیدم
در شعله ، قلع و قمع را دیدم
تنهاییِ در جمع را دیدم
دیگر بس است این عشق آزاری
 
در خاکِ مطلوبت چه چیزی کاشت ؟
این دل که جز حسرت به دل نگـذاشت
تو دوستش داری و خواهی داشت
اما خودت را دوست تر داری !


ناراحتم از ناتوان بودن
سخت است مال ِ دیگران بودن
دنبال چیزی لای نان بودن
اینگونه من شاعر نخواهم شد ...

عشق آنچـه در ذهـنـت کشیدی نیست
روحم شبیه آنچه دیدی نیست
زحمت نکش لطفا! امیدی نیست
من دیگر آن یاسر نخواهم شد ...
 
ناراحت از محدوده ی قرمز
می گِریم از رود ارس تا دز
این اشک ها ... این اشک ها هرگز
از مردی ما کم نخواهد کرد
 
من در خیابانی پر از خنده
هی اشک می ریزم به آینده
ناراحتم آقای راننده
اما صدا را کم نخواهد کرد ...
اما صدا را کم نخواهد کرد ...



از: یاسر قنبرلو
سه‌شنبه 16 اردیبهشت 1393 20:52 توسط fsalahi| ارسال نظر(9) |

هرچه کردم به خودم کردم و وجدان ِخودم

پسر نوحم و قربانی طوفان خودم

 

تک و تنهاتر از آنم که به دادم برسند

آنچنانم که شدم دست به دامان خودم

 

موی تو ریخته بر شانه ی تو ٬ امّــا من

شانه ام ریخته بر موی پریشان ِ خودم!

 

از بهشتی که تو گفتی خبری نیست که نیست

می روم سر بگذارم به بیابان خودم

 

آسمان سرد و هوا سرد و زمین سردتر است

اخـــوانــم که رسیدم به زمستان خودم

 

تو گرفتار خودت هستی و آزادی هات

من گرفتار خودم هستم و زندان خودم

 

شب میلاد من ِ بی کس و کار است ولی

باید امشب بروم شام غریبان خودم...

 

از: یاسر قنبرلو

سه‌شنبه 16 اردیبهشت 1393 20:37 توسط fsalahi| ارسال نظر(2) |

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران