من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
هرچه کردم به خودم کردم و وجدان ِخودم پسر نوحم و قربانی طوفان خودم تک و تنهاتر از آنم که به دادم برسند آنچنانم که شدم دست به دامان خودم موی تو ریخته بر شانه ی تو ٬ امّــا من شانه ام ریخته بر موی پریشان ِ خودم! از بهشتی که تو گفتی خبری نیست که نیست می روم سر بگذارم به بیابان خودم آسمان سرد و هوا سرد و زمین سردتر است اخـــوانــم که رسیدم به زمستان خودم تو گرفتار خودت هستی و آزادی هات من گرفتار خودم هستم و زندان خودم شب میلاد من ِ بی کس و کار است ولی باید امشب بروم شام غریبان خودم... از: یاسر قنبرلو
سهشنبه 16 اردیبهشت 1393
20:37 توسط fsalahi|
ارسال نظر(2)
|