من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
باز هم صدای ساز می آید در خلوت گرگ و میش من صدای ساز بی قراری و تبل شکست دارد میزند به دیوار ذهنم و انگار که هر ضرب پمپاژ خون در وجودش باشد، می زند یکریز و بی امان ... و اینجا با من دودلی هایی که بلعیده می شوند و بالا می آیند.. و روایت بی سر و ته راههای رفته و نرفته ... می بینی...؟ پرچم سیاه قفس در باز من را فاتحه خوانی است، بیا... سلطان آرزویم زمین خورده،... نه اینکه مرده باشد نه... لا به لای هیاهوی آشفته تکرار، کم شده... باید سیم هایش را محکمتر کنم ساز دلم نا کوک است... شبی افتادم از چشمت به روی دستهای خویش تحمل در کفم خشکید و افتادم به پای خویش دلم می خواست بر خیزم ولی سنگینی چشمت شبیه سنگلاخی می نشانیدم به جای خویش نشستم گریه سر دادم ، به غیر از این چه می کردم ؟ خودم گر که عزاداری نمی کردم برای خویش ترک می خوردم و خود را به خود پیوند می دادم به امیدی که برخیزم دو باره با عصای خویش و حالا من دوباره سخت بر پا مانده ام پیشت تو اما سخت حیران مانده ای در ماجرای خویش : نمی بینی و می خواهی مرا در آنطرف تر ها نمی خواهی و می بینی مرا در دستهای خویش از: بهمن محمدزاده امروز اگر سخت زمستانی ام ای خوب وقت است که در خویش بسوزانی ام ای خوب دیشب پس از آرامش تنهایی ام آمد یک مرد ترک خورده به مهمانی ام ای خوب آغوش کویری ترکهای دلش را وا کرد به سوی دل بارانی ام ای خوب حیف ، اوج ِ سلیمانی ِ خود را به زمین زد قالیچه ی پا خورده ی انسانی ام ای خوب انگشت تحیّر به دهان داشته ابلیس یک عمر از اینگونه مسلمانی ام ای خوب آخر به چه روئی به خجالت بنشینم وقتی عرقی نیست به پیشانی ام ای خوب من آمده ام دست به دامان دل تو آتش بزن آنگونه که می دانی ام ای خوب از: بهمن محمدزاده صدای پای غریبی در این خیابان هاست و آب چرک و کثیفی درون باران هاست نه مرگ خاتمه می دهد به این طاعون نه هیچ چشم امیدی به کار درمان هاست هزار قلب شکسته که جان خود را باخت به زهرِ کفر و ریایی که جای ایمان هاست و شهر خاطره می خوانَد از هزاران شب چه کذب های بزرگی در این هزاران هاست و هیچ کس به خودش برنگشت از رفتن هوای بی خبری را هوای طوفان هاست همین که خورشید در غروب خشکیده است نشان شبزدگی ِ قلوب انسان هاست و بی دلان نشستند و باز هم گفتند علاج، زهر هلاهل درونِ فنجان هاست . . نشسته اند در سکوت تار غروب چه سرگذشت غریبی در این خیابان هاست... عبور کن، مقصد تو انتظار نیست بزن قلب به حادثه این، بی گدار نیست بگذر ز خوب و بد روزهای خود وقتی که اشک و لبخند، ماندگار نیست می دانم این مرا به هیچ می کِشد چهارفصل قلب مرا یک بهار نیست شاید که در عبور، نجاتی نهفته است وگرنه مرهمی به دل بی قرار نیست دانست دل، بعدِ شکستم درون خود دیگر هرآنچه رنج کشم، ناگوار نیست نا شکفته در گلو، مُرد بغض من گوش گنگ را فرقِ آه و هوار نیست با آتشی که در دل من شعله می کِشد آیینِ رهِ دل به دل، سازگار نیست اگر تویی دلیل رنج های من رحمی نکن به من، اینها که آزار نیست دلم به حادثه میزند که بگریزد وگرنه مرهمی به دل بی قرار نیست می چکد بر صفحه خط خطی ذهنم قطره های سکوت گاه و بی گاه... و انگار که می شویدم آرام ... زندگی را که ببندی زنده می شوی انگار و حسی که سرشار از شوق فراموشی است و پر از مرگ فردا دست می اندازد روی شانه ات و انگار که از تو جاری شود تا زمین پست سبک می شوی قطره قطره سبک می شوی و اگر کمی بیشتر بسته نگاهش داری پاهایت از زمین کنده می شود ... می چکد بر صفحه ی پاره پاره ی قلبم قطره های انتظار یکریز و بی امان و انگار که می کِشدم قد می کِشم اما کسی چه میداند که تا "تو" چقدر باید قد کشید ... می چکد بر من قطره قطره تو ... تمام بی رحمی زندان شده ی روحم را در حریر دل میریزم و تن خسته ام را دوباره به میدان جنگ می فرستم آنقدر این کار را با خود کردم که دیگر از خودم میترسم دیگر رجعت به خود را مثل آن سالهای روشنم دوست ندارم چون این رجعت مرا به نبردی بی فرجام می سپارد من از خود چه میخواهم...؟ چه میدانستم !!! چطور باید میدانستم که روزی اییینقدر با خود غریبه می شوم اینقدر دور اینقدر بیگانه اینقدر نا آشنا... چطور باید می دانستم... . . . بعد از این گریز کوچک باز هم مرا هول می دهد که اگر بمانی دیگر توان رفتن نخواهی داشت باز هم این نبرد جان فرسا باز میروم باز هم میروم ... مثل بی صدایی خلاء... مثل خلوت پیله ی کرم... مثل تنهایی ابر... مثل درجازدن ساعت... ماندم !!! شب،! چه سنگ صبوری است... همینطور در تمام روز مرا مینگرد و تمام خستگی و تنهایی ام را... تا وقتش که شد آغوش بگشاید به نوازش و تکان های مادرانه که انگار کن روزی نبود... انگار کن رنجی نبود... و من باز هم گول میزنم دل زودباورم را... فاطمه... فاطمه ... تنها تو مرا تنها گذاشتی و من از آن لحظه... دیگر در نگاه خود هیچ نمیبینم اما هنوز نمیگویم برگرد... چون... نمیدانم چرا رفتی .... چقدر سخت است که دیگر نمی دانم چه می خواهم شاید چون تو نیستی چشم در چشم خدا، آهو، به صحرا میکشم باز هم در دفتر دل نقش فردا میکشم خیره تر از حسرت دیروز، می مانم ز خویش باز با خود "درد" را اینجا و آنجا میکشم تلخی کامم نه از مستی نه از دیوانه گی ست همچنان جور گناه دیگری را میکشم زیر بار دردها لبخند هرگز ساده نیست من تمام آآآه را تنهای تنها میکشم "من" که باشم در پی "حل سوال زندگی"؟ زحمت بی جای حل این معما میکشم راه تنگ است و خدا داند که پایانش کجاست لیک بر این خارهای سخت پا را میکشم کاش میشد راست بود این را که دیدم در خیال هر چه طغیان و جفاست از دوش شبها میکشم یا که بی ترس از نگاه سرزنش آمیز دل این نقاب از چهره صد رنگ دنیا میکشم میرسد روزی که با این دست لرزان و نحیف نقش خوشبختی به روی موج دریا میکشم توان گفتن آن راز جاودانی نیست تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست پر از هراس و امیدم که هیچ حادثه ای شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست ز دست عشق به جز خیر برنمی آید وگرنه پاسخ دشنام مهربانی نیست درخت ها به من آموختند: فاصله ای میان عشق زمینی و آسمانی نیست به روی آینه پر غبار من بنویس: بدون عشق جهان جای زندگانی نیست... فاضل نظری