من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو رو سینه را چون سینهها هفت آب شو از کینهها وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی گر سوی مستان میروی مستانه شو مستانه شو آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو اندیشهات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دلهای ما مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو شکرانه دادی عشق را از تحفهها و مالها هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر نطق زبان را ترک کن بیچانه شو بیچانه شو از: مولوی من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم. -- آنقدر که خودم گاهی برای خودم عجیبم... هیچ چیز نیست و بعد باز میفهمم که این من همیشه با من بوده و به تازگی فهمیدم که در تمام این سالها... چقدر کم از درون تغییر کردهام... و تمام تصور من از تغییری که داشتم هر لحظه پدید میآوردم تنها لایهای نازک از سطح اندیشهام بوده... که شبیه تمام کلیشههای لیست شده در هیاهوی مسیر زندگی است. و قلب من... قلب ساکتم... ... ------------------------------ دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو. -- هنوز هم باورم این است که این بزرگترین خودفریبی آدمهاست. خودفریبی! خود! فریبی!... فریب خویش...! مسخره است! بعضیها چقدر خوب اینکار را میکنند... ترس دارد... ترس دارد اگر حق با من باشد!! ------------------------------ دیده دریا کنم از اشک و در او غوطه خورم. -- گریه دارد... کویری اما چشم من! ---------------------------- پ.ن: خرم آن روز کز این مرحله بربندم بار. پر کن پیاله را از: فریدون مشیری ای زندگی بردار دست از امتحانم چیزی نه میدانم نه میخواهم بدانم دلسنگ یا دلتنگ ! چون کوهی زمینگیر از آسمان دلخوش به یک رنگین کمانم کوتاهی عمر گل از بالا نشینی ست اکنون که میبینند خوارم،در امانم دلبسته افلاکم و پابسته خاک فواره ای بین زمین و آسمانم آن روز اگر خود بال خود را می شکستم اکنون نمی گفتم بمانم یا نمانم؟! قفل قفس باز و قناری ها هراسان دل کندن آسان نیست ! آیا می توانم ؟! از: فاضل نظری تعبیر ساده ای بود روزی! «که ناگهان چقدر زود دیر میشود» و حالا... این دوری و دیری... در من بغض میشود به سنگینی پلکهای جنازه فکرم! که باد میکند که گند میخورد... و انگار که باز جان میگیرد «نیست» در پچ پچ ناآرام ذهنم «ای خواجه درد هست ولیـ... » -- انگار مریض شدم! مدام نفس عمیق میکشم. نه اینکه بخواهم این هوای لعنتی را تو بدهم... زور میزنم این هوای لعنتی را بیرون کنم -- میچرخم و میپیچم به دور سیمهای خاردار روحم هر روز بیشتر... (از تو چه پنهان، درد دارد... هر روز بیشتر) -- و من هرچقدر هم آب درون لیوان را میبینم... باز هیچ نمیبینم -- کجا را اشتباه آمدم که به این بیابان «بی بازگشت» رسیدم (اینجا توی هیچ نقشهای نبود...) -- از این همه تکرار خستهام... ------------------------------------------------------------- پینوشت: ندارد! آنوقتها... که بی تفاوت قطعات زشت و ناخواسته را میسوزاندم و خاکسترهای کبودش را با تمام توانم فووت میکردم... و در همان هنگام که هنوز... با چشمانی منتظر و حق به جانب -حتی در آتشی که با هم ساخته بودیمش مرا مینگریست... فهم نکردم که تا ابد... پازل زندگیام ناتمام شد. هر چقدر هم که بقیه قطعات را سریع بچینم یا با وسواس یکی یکی به جای خود سفت کنم... باز ناتمام است... ناتمام خواهد ماند... به آرامی آغاز به مردن میکنی به آرامی آغاز به مردن میکنی به آرامی آغاز به مردن میکنی تو به آرامی آغاز به مردن میکنی تو به آرامی آغاز به مردن میکنی امروز کاری کن! از: پابلو نرودا ترجمه: احمد شاملو اي دل چو در اين راه خطرناك شـوي از كار زمــيـن و آســمان پـاك شــوي مـهـتـاب بـتافـت، آسـمان سـيـر بـبـيـن زان بيش كه در زير زمين خاك شوي از: عطار کليسا فرياد بر ميدارد: «آنچه نداريد ايمان است.» و آناريوس ميگويد: «آنچه نداريد هنر است.» شايد حق با آنها باشد. من اما بر اين باورم که آنچه نداريم خوشي است. آن شور و شوقي که آگاهي متعالي به زندگي ميبخشد، آن ادراک زندگي به عنوان چيزي شاد، جشني و سروري – يعني خلاصه همان چيزي که ما را شيفته و مجذوب رنسانس ميکند. اما قدر و قيمتي که به هر لحظه از زمان داده ميشود، و انديشه بشتاب- بشتاب به عنوان مهمترين هدف زيستن- بيگمان قهارترين دشمن خوشي است. با لبخند آرزومندانهاي بر لب شرح زندگيهاي آرام و مطبوع روستايي و سفرهاي دلپذير ايام گذشته را ميخوانيم. --
کین جام آتشین
دیری ست ره به حال خرابم نمی برد
این جامها که در پی هم می شود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و، آبم نمی برد!
من، با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بی کران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستارۀ اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریز پا
تا شهر یادها
دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمی برد!
هان ای عقاب عشق!
از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد!
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!
در راه زندگی
با اینهمه تلاش و تمنا و تشنگی
با اینکه ناله می کشم از دل که: آب ... آب!
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد!
پر کن پیاله را!
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر میکنند،
دوری کنی . .. .،
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیات
ورای مصلحتاندیشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن.