من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
از آن زمان که آرزو ، چو نقشی از سراب شد تمام جستجوی دل ، سوال بی جواب شد نرفته کام تشنهای ، به جستجوی چشمهها خطوط نقش زندگی، چو نقشهای بر آب شد چه سینهسوز آهها که خفته بر لبان ما هزار گفتنی به لب، اسیر پیچ و تاب شد نه شور عارفانهای، نه شوق شاعرانهای قرار عاشقانه هم، شتاب در شتاب شد نه فرصت شکایتی، نه قصه و روایتی تمام جلوههای جان، چو آرزو به خواب شد نگاه منتظر به در، نشست و عمر شد به سر نیامده به خود، نگر، که دورهی شباب شد از: صنعتگر انگار مدتی است که احساس می کنم از: قیصر امینپور هرچه کردم به خودم کردم و وجدان ِخودم پسر نوحم و قربانی طوفان خودم تک و تنهاتر از آنم که به دادم برسند آنچنانم که شدم دست به دامان خودم موی تو ریخته بر شانه ی تو ٬ امّــا من شانه ام ریخته بر موی پریشان ِ خودم! از بهشتی که تو گفتی خبری نیست که نیست می روم سر بگذارم به بیابان خودم آسمان سرد و هوا سرد و زمین سردتر است اخـــوانــم که رسیدم به زمستان خودم تو گرفتار خودت هستی و آزادی هات من گرفتار خودم هستم و زندان خودم شب میلاد من ِ بی کس و کار است ولی باید امشب بروم شام غریبان خودم... از: یاسر قنبرلو ادامه متن رو نخون... یه آرزو کن و بعد ادامه بده! ... اگر برای x نفر بفرستی برآورده میشه وگرنه میمیری! -------------- هرچند دریافت این پیاما خیلی تعجب داره! اما دریافتش از بعضیای دیگه در اُردر عجایب چندین* گانه است! چرا واقعا؟؟؟ از همین تریبون اعلام میکنم لطفا منو جز اون x نفرتون نذارین! ممنون. شمایی که اینو فرستادی: «۸ بار بگو یا ساندویچ و برا ۸ نفر بفرست. حتما شب خواب پیتزا میبینی! یه نفر کوتاهی کرد شب خواب ماست و خیار دید!» با شما نبودم. شما بفرست! -- یه سریاشم که ذکره و صلوات. در فلسفه اعتراضی نیست. اما اون آخرشو (= حتما حاجت میگیری، اگه نفرستی اتفاق بد میفته!) خب شما که میفهمی پاک کن بعد بفرست! -- *دیگه از رقم گذشته! پینوشت: میدونم گفتن نداره اینا واقعا،... ولی سالها صبوری اثر نکرد دیگه! خودمونو بکشیم کنار لااقل! میخوانَد شبها پرندهای در گوش من زیبا و سحرانگیز... میخوانَد... روح سبک میشود، چشم سنگین. -- برتریهای قانون شده رنگ میبازد... برتریای که تولید ماهیت است و نتیجهی شرایط. همزادپنداریِ حاصل از حافظهی تاریک و روشن گذشته و تفکر مصلحتبین آینده... باز هم برتریها رنگ میبازد... باید برای آن «تبارک الله» چیزهای بیشتری باشد... چیزهای بهتری باشد... باید چیزهایی باشد! پینوشت: طبیعت همیشه برایم نوعی بازگشت داشته...، سکون دلچسب،... دورخیز! اینکه برای تفکر هم واژه کم میآرم* و اینکه خیلی چیزها نمیشه و نمیدونم چرا... تا اینکه دکتر رمضانیان تو کلاس نظریه محاسبه (که تماما مباحث linguistic است)، میگه: همه ماجرای Halting problem همینه که سهراب گفته: «واژه باید خود باد... واژه باید خود باران باشد!» و من از واژهها میگذرم. -- * دارکوبی برای ساخت لانه به شقیقهام میکوبد... آری، اینچنین میاندیشم. (حسین پناهی) -- پینوشت: ما به یه بارون کوچولو هم راضی بودیم. امروز خدا خیلی حال داد. اینکه اینکه اینکه آدم بتونه تفاوت رو بفهمه تازه اول استفاده از حق انتخابه، چون در این مرحله است که «گزینههای مختلف» پدید میاد! همه مردم با اندیشیدن به گذشتهها ، گذشتههای به اکنون آمده را تغییر میدهند. اما این تغییر به دو صورت واقع میشود؛ چرا که مردم از اساس، به دو گونهاند. افراد ِ یک گروه ، هنگام اندیشیدن به لحظههای منحصر از گذشته، آن لحظهها را شناسایی میکنند، باز مییابند، و با اراده و تکیه بر تجارب و شناخت ِ حال خویش، آنها را دیگرگون میکنند و مطلوب؛ یعنی به آن صورت در میآورند که " ای کاش به آن صورت واقع شده بود " . در این حال ، آنها هشیارانه و بی خود فریبی ، گذشتهها را نوسازی میکنند ، و خوب میدانند که گذشته به صورتی که اینک آن را باز میسازند اتفاق نیفتاده است؛ یعنی واقعیتها را واقعبینانه و درست حس می کنند. اما به یاری ِ آرزو، آن را دستکاری میکنند. به این ترتیب، در ذهن ِ این گروه از انسانها، گذشته، به دو صورت رُخ میکند: یکی آنگونه که واقع شده، و دیگر آنگونه که ای کاش واقع میشد و این عینا حکایت صیادی است که به شکاری بزرگ رفته، تبر انداخته، خطا کرده و شکار را گریزانده است. صیاد، به هنگام نوسازی این واقعه در ذهن، ار یک سو صحنهای را باز میسازد که در آن، تیر از چله کمان رها شده و بر شکار ننشسته و حالی کمان ِ خالی در دست ِ صیاد مانده است و حسرت بر دل ِ او و از سوی دیگر صحنه ای را می آفریند که در آن دقت بسیار کرده، شتاب زدگی نشان نداده، مهارت و تسلط خویش را به کار گرفته، خطا نکرده، و تیر و شکار هر دو را انداخته است؛ حال، صیاد شادمانه و مغرور بر بالای شکار تنومند خود ایستاده، خوراک ِزمستان ِ فرزندان خویش را تدارک دیده و حکایت ها دارد که برای سایر صیادتان بگوید . گروه دوم اما بر خلاف گروه نخست، به هنگام سفر به گذشته ها، تصویرهای نادلخواه را به کلی حذف می کنند و تصویرهای یکسره دلخواه به جای آن مینشانند. برای آنان فقط یک گذشته وجود دارد، و آن، گونه یی ست رویایی و عالی اما کذب. ملا ميگفت: البته بسياري از ما تدريجا ازشكل اول دور ميشويم و به شكل دوم نزديك.چرا كه زيستن رويايي باشكل دوم بسيار لذت بخش است.و درعين حال ساييدگي حافظه و تداخل تصويرها ، راه را برآن كه ما دقيقا آن دوتصوير واقعي و خيالي را در کنار هم تفكيك شده نگه داريم ميبندد.گرچه باز هم مرزهای بین دو گروه استوار بر جای ميماند..یعنی گروه دوم به هنگام سير درگذشته ها ، اشكال واقعي را جاهلانه و بيمارانه به كلي حذف ميكنند، آنگونه که ما آنچه را که بر لوحی نوشتهایم پاک کنیم تا به جای آن چیزی دیگر و دلخواه را بنویسیم و نوشته نخستین را از بن از یاد ببریم. لکن گروه اول چنین نیست. گروه دوم اصولا شکل واقعی حوادث نامطلوب را باور نميكند و مطمئن است که گذشته تنها و تنها به همان صوذتی اتفاق افتاذه که ايشان توهم ميكنند. افراد این گروه اگر در مباحثهای نتوانند از پس حریف برآیند، در وهم خویشتن را از پس حریفْ برآمده حس میکنند و مکالمات را به گوهای باز میسازند که غلبه بر حریف، محتوم باشد. ذهن افراد این گروه به ایشان دروغ میگوید و ایشان نیز، لاجرم، به مردمان دروغ میگویند، و وهم ِ خلاف، شایع ِ مقبول میشود و احلام جای اعمال را میگیرد و این حکایت کشتیگیری است که در دیاری غریب، به مسابقه رفت و زمین خورد و چون باز آمد از غلبه خویش بر حریفان بسیار سخنها گفت و چون قضیه بر ملا شد و او را به محکمه خواندند، قسم یاد کرد که در تمامی مسابقات فاتح بوده است و همگی مردمان دیار غریب نیز بر این گواهی خواهند داد. یعنی آن پهلوان درمانده، در مرحله اسقاط ِ از واقعیت بود و خود به خود، مهجور ماندن از حقیقت. فرق گروه دوم با گروه اول در همان «ايكاش» است...ميل هشيارانه به جبران... و همين اي كاش است كه راه را به جانب اصلاح ميبرد و رستگاري و بلوغ انديشگي و فرق است ميان حسرت و ميل به جبران ، چرا كه ميل به جبران، قرين توبه است ، و توبه بازسازي روح است در محضرحق. ... ملّا محمّد پیوسته میگفت: « ... لازمهی شنا در رویا، داشتن گذشتهایست چون دریا؛ عمیق و خیالانگیز و پرصدف؛ گذشتهای که در آن آدمی در موضع ِ فعّال- و نه منفعل- اقدام کرده باشد و اقداماتش تأثیرگذار بوده باشد ...» -- از: مردی در تبعید ابدی / نادر ابراهیمی پینوشت ۱: اینکه آدم دوستی داشته باشه که عیدیهای خوب (مثلا همین کتاب) ازش بگیره، خیلی جای شکر داره. پینوشت ۲: دارم فکر میکنم حالت سوم نداره واقعا؟!؟ :-؟ دوست دارم، دورتر، آنجا که هیچ رنگی بیرنگی است... در خمیازه خاموش خلاء کوچکی آن طرفتر، در ذوب پنهان افکار، در سکوت بی صدایی مطلق، در بی بودن ِ نبودنهای مضحک ِ هر چه بودنی است، -همان درشت جاندار بیوجود ِ هیچکجا، که نیست... و خرطوم مکندهاش هر «با»یی را میمکد به شکم تاریک و سردش، و به درون زیرینترین لایههای «بیخودی» ِ عالم، بلعیده شوم.
خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام
احساس می کنم که کمی دیر است
دیگر نمی توانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است که کاری کنیم
کاری که دیگران نتوانند
فرصت برای حرف زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی...
آه ...
مردن چه قدر حوصله می خواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز ، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی !
انگار
این سالها که می گذرد
چندان که لازم است
دیوانه نیستم
احساس می کنم که پس از مرگ
عاقبت
یک روز
دیوانه می شوم !
شاید برای حادثه باید
گاهی کمی عجیب تر از این
باشم
با این همه تفاوت
احساس می کنم که کمی بی تفاوتی
بد نیست
حس می کنم که انگار
نامم کمی کج است
و نام خانوادگی ام ، نیز
از این هوای سربی
خسته است
امضای تازه ی من
دیگر
امضای روزهای دبستان نیست
ای کاش
آن نام را دوباره
پیدا کنم
ای کاش
آن کوچه را دوباره ببینم آنجا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم
افتاد
و لابه لای خاطره ها گم شد
آنجا که
یک کوذک غریبه
با چشم های کودکی من نشسته است
از دور
لبخند او چه قدر شبیه من است !
آه ، ای شباهت دور!
ای چشم های مغرور !
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم !
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم!
بگذار ...
بگذاریم!
این روزها
خیلی برای گریه دلم تنگ است !
ناراحــتم ...از چشم و ابرویت
از ارتباط باد با مـویـت
از سینه ریزت از الـنگویت
ناراحتم! از من چه میخواهند !؟
ناراحتم... یاران ، سـَـران بودندامـّـیدِ مــا ناباوران بودند
این دوستان ، سرلشگران بودند !!
در چادر دشمن چه میخواهند !؟
ناراحتم از خوب های بد
از تو ، از این یارانِ یک در صد
بی آنکه ربطی بینتان باشد !
ناراحتم از این همه بی ربط
من در خیابانی پر از خنده
هی اشک می ریزم به آینده
ناراحتم آقای راننده
ناراحتم ... لطفا صدای ضبط ...
پروانه بودم شمع را دیدمدر شعله ، قلع و قمع را دیدم
تنهاییِ در جمع را دیدم
دیگر بس است این عشق آزاری
در خاکِ مطلوبت چه چیزی کاشت ؟
این دل که جز حسرت به دل نگـذاشت
تو دوستش داری و خواهی داشت
اما خودت را دوست تر داری !
ناراحتم از ناتوان بودن
سخت است مال ِ دیگران بودن
دنبال چیزی لای نان بودن
اینگونه من شاعر نخواهم شد ...
عشق آنچـه در ذهـنـت کشیدی نیستروحم شبیه آنچه دیدی نیست
زحمت نکش لطفا! امیدی نیست
من دیگر آن یاسر نخواهم شد ...
ناراحت از محدوده ی قرمز
می گِریم از رود ارس تا دز
این اشک ها ... این اشک ها هرگز
از مردی ما کم نخواهد کرد
من در خیابانی پر از خنده
هی اشک می ریزم به آینده
ناراحتم آقای راننده
اما صدا را کم نخواهد کرد ...
اما صدا را کم نخواهد کرد ...
از: یاسر قنبرلو