من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
اگه دم صبح باشه، کلاس داشته باشی ولی شبش دیر خوابیده باشی... جات گرم باشه و بیرون پتو سرد... لحظه باید شعور داشته باشه و کش بیاد! اگه نور ضعیف و بیآزار دم غروب پاییز میخوره تو صورتت و لُپهای سردتو نوازش میکنه... خورشید باید شعور داشته باشه و جم نخوره! اگه با دوستات بعد از ۶ ساعت مداوم کلاس، نشستی چای میخوری تا بری کلاس بعدی لیوان باید شعور داشته باشه و خالی نشه! اگه اتفاقی دوست خوب قدیمیتو دیدی و نتونستی دلتو راضی کنی که بری سر کلاسی که استادش آخر ترم خودکارشو میکنه تو چش غایبا باید کلاس شعور داشته باشه و تشکیل نشه! اگه داری با دوستت چت میکنی و میگی و میخندی، حجم اینترنتت باید شعور داشته باشه و وسطش تموم نشه... کلا اگه دنیا و هر چی توشه شعور داشت... هعی... زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم چونک من از دست شدم در ره من شیشه منه ور بنهی پا بنهم هر چه بیابم شکنم زانک دلم هر نفسی دنگ خیال تو بود گر طربی در طربم گر حزنی در حزنم تلخ کنی تلخ شوم لطف کنی لطف شوم با تو خوش است ای صنم[م] لب شکر خوش ذقنم اصل تویی من چه کسم آینهای در کف تو هر چه نمایی بشوم آینه ممتحنم تو به صفت سرو چمن من به صفت سایه تو چونک شدم سایه گل پهلوی گل خیمه زنم بیتو اگر گل شکنم خار شود در کف من ور همه خارم ز تو من جمله گل و یاسمنم دم به دم از خون جگر ساغر خونابه کشم هر نفسی کوزه خود بر در ساقی شکنم دست برم هر نفسی سوی گریبان بتی تا بخراشد رخ من تا بدرد پیرهنم لطف صلاح دل و دین تافت میان دل من شمع دل است او به جهان من کیم او را لگنم -- مولوی از آن باده ندانم چون فنایم از آن بیجا نمیدانم کجایم زمانی قعر دریایی درافتم دمی دیگر چو خورشیدی برآیم زمانی از من آبستن جهانی زمانی چون جهان خلقی بزایم چو طوطی جان شکر خاید به ناگه شوم سرمست و طوطی را بخایم به جایی درنگنجیدم به عالم بجز آن یار بیجا را نشایم منم آن رند مست سخت شیدا میان جمله رندان های هایم مرا گویی چرا با خود نیایی تو بنما خود که تا با خود بیایم مرا سایه هما چندان نوازد که گویی سایه او شد من همایم بدیدم حسن را سرمست میگفت بلایم من بلایم من بلایم جوابش آمد از هر سو ز صد جان ترایم من ترایم من ترایم تو آن نوری که با موسی همیگفت خدایم من خدایم من خدایم بگفتم شمس تبریزی کیی گفت شمایم من شمایم من شمایم -- پینوشت: ندارد. “All life's battles teach us something, even those we lose. When you grow up, you'll discover that you have defended lies, deceived yourself, or suffered foolishness. If you're a good warrior you will not blame yourself for this, but neither will you allow your mistakes to repeat themselves." --- Paulo Coelho, The Fifth Mountain. گزاره: سنگ شیشه را میشکند و اگر به حد کافی بزرگ باشد و به حد کافی سریع، طوری میشکند که دیگر جمع نمیتوانش کرد. استدلال (از نوع دکتر تقویای): وجود موجودات غیر قابل مشاهده با چشم غیر مسلح (اسلحهاش هم هنوز نداریم حتی!) به نام اَجنه که بنا به ابعاد و سرعت سنگی که به طرف شیشه پرتاب شده درست در حین برخورد، مشتی حوالهی شیشه میکنند و باعث شکستنش میشوند. (این نظریه سنگ را از هر گناهی مبری میکند) استدلال (از نوع ادبی) : شیشهای میشکند؛ یک نفر میپرسد، که چرا شیشه شکست؟... مادری میگوید: شاید این رفع بلاست. (در اینجا هر چند یحتمل سنگ مقصر است اما عدو سبب خیر گشته و رفع بلا نموده است) استدلال (از نوع فیزیکی): (برداشت دیگری از قانون سوم نیوتن) هر نیرویی که سنگ به شیشه وارد کرده برابر با نیرویی است که شیشه وارد نموده است و چون برآیند نیروها صفر میگردد،پس شیشه به حالت اولیه خود باقی می ماند.از این رو شیشه از ابتدا شکسته بوده است. (البته ما که در جایگاه قضاوت ننشستهایم اما همانطور که در این جایگاه ایستادهایم میبینیم که اصلا فاتحهی شیشه از قبل خوانده شد،رفت پی کارش و اصلا سنگ اعادهی حیثیت هم میکند بنده خدا) و اما... تا اینجای فلسفه به ما آموختند یکی از روشهای استدلال، IBE است و مبنایی هم که بنده برای آن قسمت Best اش متصورم مقبولیت عمومی است. بنابراین حقیر IBEی این مقوله را چنین میپندارد: سنگ و شیشه با هم مشکلی نداشتند. اصلا شما اگر متون قدیمی را بخوانید سنگ در برخورد با شیشه نه تنها باعث شکستن و دلخوری و مرگش نمیشد بلکه برخوردی، مهربانانه و سرشار از دوستی بینشان وقعْ مییافت! تا اینکه روزی سنگ و شیشه که مثل همیشه با هم مشغول گفت و شنود نیک بودند، سنگ تصویر تار و مبهم خود را در قاب دل شیشه می بیند و میپندارد که لکهای شیشهی محبوبش را سیاه و آزرده کرده است. اما چون کلا موجودی برای-خود-تصمیم-گیرنده است و دست و پای آدمیزادی هم ازش بیرون نزده است سعی میکند خودش را به شیشه بکوباند تا آنرا تمیز و شفاف کند و آنقدر میکوبد و میکوبد که شیشه کم کم ترک برداشته و ناگهان هزار قطعه میشود... سنگ که دیگر تصویر خود را نمیبیند میپندارد که با شکستن شیشه آنرا از آلودگی نجات داده و با یک حساب سرانگشتی یک رفیق شفیق کثیف را به هزاران دوست نیکوسرشت مبدل کرده است! زان پس این رسم، نسل به نسل در بین سنگها منتقل میشود و فیالواقع از آن زمان است که سنگها شیشهها را میشکنند! وقتی از قافلهات جا میمانی، بادها محکمتر بغلت میکنند. همیشه مشتی خاک به چشمانت پرت میشود و آب چشمان تو را در میآورد. اما چه ایرادی دارد مگر؟ آب چشم، خاکها را بیرون میاندازد و چشمانت تر و تازه میماند. وقتی از قافلهات جا میمانی، انگار که صحرا همزادی یافته باشد... با تو خو میگیرد و تو را میمکد در دامن سکوتش... دست دوستیاش را گره میزند بر قدمهایت. با تو بازی میکند حتی،صبورانه، تا حوصلهات سر نرود... «آب یا سراب» وقتی از قافلهات جا میمانی، به پهنای وسعتی که در مقابل چشمانت هست، راه نرفته هم هست! که میتوانی وقتِ پیری، نوههایت را دور خودت جمع کنی و بگویی: «هیچ میدانستید این مسیر ۳۲،۷۶۴،۹۵۱ قدم بیشتر از آنیکی است؟... این راه خارهای سفتتری دارد ولی اینیکی سایهاش بیشتر است... این راه از وسط ته ماندههای شهر فلانآباد میگذرد و آنیکی...» و وقتی یکیشان حرفت را میبُرد: -خب! که چی؟! (راستی بعضی خاکها همیشه در چشم میمانند)... - هیچ... از قافلهات جا نمان! -- پ.ن: حیف باشد که همه عمر به باطل برود. وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافریست رنجیدن* -- *حافظ این روزها هر چه نزدیکتر میشوم دورترم. میترسم از این منِ ِ رها در آبهای ناشناخته و موجهای هرجایی... کم میشود از قدمهایم اطمینان، مثل باران از پاییز. پاییز بدون باران... پاییز نمیشود. پینوشت: در این خوف و رجا من دل به جای دیگری دارم... (اخوان ثالث) این روزمره از اینجاست (ممنون از نویسندهاش :) ) -- همیشه از آدمها تعجب می کردم که پست های عاشقانه ی آنطوری میگذارند.و از لحن های سنگین که "میشه" هایش بشود "می شود" و جمع بستن کلمه هایش به جای "ا" با "ها" بشود و ... کلا از لحن های این مدل تعجب میکردم.اما می بینم گویا حال آدم ها با لحن انتخابی آن ها تطابق بالایی دارد.اینجور حال ها که دارم نوشته هایم از من دورند و غریبند.برویم سر اصل مطلب ... بعضی وقت ها بدون آنکه بدانی چرا؟ مشتت را باز میکنی و می بینی هیچ چیز نیست و تو برای هیچ چیزی جنگیده ای که بازویت را زخمی کرده،پایت را شکسته و برای همیشه روزهایت را شیمیایی کرده است.حس دردناکی است و هرچه جنگیده تر باشی دردناکش مشدد تر و محکم تر میشود.و من خیلی جنگیده ام.انقـــــدر طولانی جنگیده ام که مدرسه ای در من تیرباران شد،شهری اشغال شد و کشوری بی قرار، بی تاب، با تب...پایان هیچ جنگی پیروزی نیست و من هم پیروز نیستم هر چند می دانم او هم پیروز نیست اما دانستن این موضوع خلاف آنچه که فکر میکردم آرامم نمی کند.باخت هیچکس،اعدام هیچکس،و حتی صلح برایم آرامش بخش نیست.یک چیزی هست که از درونم رفته است انگار. چیزهایی که دلم را خوش میکند فرار از این میدان مین گذاری شده است که هر دقیقه ای "بااامب" یکهو می ترکد و دلم را می ترکاند.سرباز از جنگ برگشته و زمین مین گذاری شده! _ مادر!! بلیطِ اوکیِ آمریکایِ من که در جیب کیفم بود کجاااست؟ _گذاشتم جیب جلوت که راحت درش بیاری تو فرودگاه.اون کاپشن آبیت رو برداشتی؟سرده اونجا مادر. _آره آره مامانم برداشتم. زنگ تلفن _ صحبت _ خنده _ صحبت و ... _قربوونت برم منم دلم تنگ میشه تق!ای آخری تماس ها که به پایان میرسند حس کندن داری و حس متفاوتیست. به هر حاااال من هرگز به یک جنگ واقعی دعوت نشده ام اما همیشه فکر کرده ام که در عاشقانه ترین هایی که بنویسم حتما از جنگ صحبت خواهم کرد و خواهم گفت که ساختن پس از جنگ همیشه سخت تر از نفس جنگیدن بوده و من امروز درست در وسط زمین مین گذاری شده ایستاده ام و هیچ بلیط اوکی ای برای هیچ گوشه ی دنجِ بی دنیایی در هیچ کدام از جیب های هیچ کدام از کیف هایم ندارم و هیچ کس برای خداحافظی به من زنگ نخواهد زد و من از قضا دلتنگ هیچ کس هم نخواهم شد که شاید دلتنگی خوب باشد و من گاهی دلم برای دلتنگی تنگ میشود و باید ساخت با تمام این اوصاف باید ساخت.همیشه فک کردم مردن سخت نیست بازمانده ی یک مرگ ببودن سخت تر است و ... و در آخر برایت در همان عاشقانه ترین هایی که بنویسم که مثل مال این و آن و رومئو و ژولبت و لیلی و مجنون نباشد تعریف خواهم کرد که چطور با ترکیدن تک تک این مین ها تکه هایم روی زمین افتاده است و باز جمعشان کرده ام و چظور تا نامعلوم مدتی بی مرگ و زندگی مستاصل همینجا ساخته ام و این بک گراودیست که ترکش هایش را در نوشته ها و حرف های عاشقانه اما می بینی و می پرسی چرا؟ ومن برای تو از خاطرات سربازیم خواهم گفت که چطور سحرهای کسل و سرد زمستان توی برجک بدون ایکه خم بیارم به ابروم پاس میدادم! و تو خواهی دانشت که جنگ برای من سرآغاز اسارت بود و از پس این آزادی برآمدن شاید تعبیریست بر همان بیت محبوبم : "عاشقی گرزین سر و گر زان سر است/ عاقبت ما را بدان سر رهبر است" سو آندر کانستراکشن بزنیم و برویم پی کارمان که عبور چلچله از حجم وقت کم میکند ... --