من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست

تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

شاید...

من، همین

«نه بزرگ»

به منم.

شنبه 09 آذر 1392 21:14 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

آنوقت‌ها...

که بی تفاوت قطعات زشت و ناخواسته را میسوزاندم

و خاکسترهای کبودش را با تمام توانم فووت می‌کردم...

و در همان هنگام که هنوز...

با چشمانی منتظر و حق به جانب

-حتی در آتشی که با هم ساخته بودیمش

مرا می‌نگریست...

فهم نکردم که تا ابد...

پازل زندگی‌ام ناتمام شد.

هر چقدر هم که بقیه قطعات را سریع بچینم

یا با وسواس یکی یکی به جای خود سفت کنم...

باز ناتمام است...

ناتمام خواهد ماند...

شنبه 09 آذر 1392 20:40 توسط fsalahi| ارسال نظر(2) |

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

 به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی . .. .، 

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!

امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن.

 

از: پابلو نرودا

ترجمه: احمد شاملو

سه‌شنبه 05 آذر 1392 20:48 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

اي دل چو در اين راه خطرناك شـوي

از كار زمــيـن و آســمان پـاك شــوي

مـهـتـاب بـتافـت، آسـمان سـيـر بـبـيـن

زان بيش كه در زير زمين خاك شوي

 

از: عطار

جمعه 01 آذر 1392 15:24 توسط fsalahi| ارسال نظر(2) |

کليسا فرياد بر مي‌دارد: «آنچه نداريد ايمان است.» و آناريوس مي‌گويد: «آنچه نداريد هنر است.» شايد حق با آنها باشد. من اما بر اين باورم که آنچه نداريم خوشي است. آن شور و شوقي که آگاهي متعالي به زندگي مي‌بخشد، آن ادراک زندگي به عنوان چيزي شاد، جشني و سروري  يعني خلاصه همان چيزي که ما را شيفته و مجذوب رنسانس مي‌کند. اما قدر و قيمتي که به هر لحظه از زمان داده مي‌شود، و انديشه بشتاب- بشتاب به عنوان مهمترين هدف زيستن- بي‌گمان قهارترين دشمن خوشي است. با لبخند آرزومندانه‌اي بر لب شرح زندگي‌هاي آرام و مطبوع روستايي و سفرهاي دلپذير ايام گذشته را مي‌خوانيم.

 

--

 

جمعه 01 آذر 1392 15:22 توسط fsalahi| ارسال نظر(1) |

بسته‌اند
تمام خیابان‌هایی که
ما را به تو می‌رساند
و پلیس
مانع از عبورمان می‌شود
ولی‌عصر
آخرین امیدمان بود…

پ.ن: که آن هم یک‌طرفه شد

 

از: ناشناس

جمعه 01 آذر 1392 15:16 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

و من فکر می‌کنم...

کرم‌های مرده در پیله

گناهشان

پرواز قبل از پروانگی بود.

جمعه 01 آذر 1392 02:26 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

مگر می‌شود

پاییز باشد و خیابان و آبان

و بوی خاک باران خورده از قلب من

بلند نشود؟

جمعه 01 آذر 1392 02:26 توسط fsalahi| ارسال نظر(7) |

گره‌ی کور بود

-نگاهمان-

تو بریدی.

و من نگاهم را 

از چه بگشایم؟

جمعه 01 آذر 1392 02:25 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

وقتی نمی‌توانی

یادت نمی‌رود...

تو را نمی‌توانم

جمعه 01 آذر 1392 02:24 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران