من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست

تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

خدایا، از تو می‌خواهم که به سبب دانش بی حدّ خود، برای من خیر و نیکی را برگزینی، پس بر محمد و خاندانش درود فرست و از هر چیز برترین را نصیب من فرما.

به ما الهام کن که آنچه را نیک و درست است بدانیم و عمل کنیم، و این را وسیله‌ای قرار ده تا به آنچه برایمان مقدر فرموده‌ای خشنود شویم، و به حکمی که در حق ما کرده‌ای گردن نهیم. پس پریشانیِ دودل بودن را از قلب ما بزدای و ما را به یقینی همانند یقین بندگان مخلص خود یاری نمای.

و مخواه که در شناخت آنچه برای ما برگزیده‌ای ناتوان مانیم، تا آنجا که حرمت تو در چشم ما اندک شود و آنچه مایه‌ی خوشنودی تو است پیش ما ناپسند آید و به حالتی متمایل شویم که از نیک‌فرجامی دورتر است و به غیر عافیت نزدیک‌تر.

آنچه را قسمت‌مان کرده‌ای و برای ما ناخوشایند است، محبوب ما گردان، و آن حکم تو را که دشوار می‌پنداریم، آسان ساز.

و در دل ما انداز که در برابر آنچه در حق ما خواسته‌ای تسلیم تو باشیم و نخواهیم که آنچه به تأخیر انداخته‌ای پیش افتد، و آنچه پیش انداخته‌ای به تأخیر افتد، و آنچه را محبوب توست ناپسند نداریم، و آنچه را خوش نمی‌داری اختیار نکنیم.

کار ما را به آن سرانجامی که نیک‌تر است و آن فرجام که پسندیده‌تر پایان ده؛ زیرا تو نفیس‌ترین چیزها را می‌بخشی و بخشش‌های بزرگ می‌دهی، و هر چه بخواهی همان می‌کنی، و تو بر هر کار توانایی.

--

صحیفه سجادیه - فراز سی و سه

پنج‌شنبه 04 تیر 1394 15:28 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

جاست واندر، ها سیمپل ثینگز کن بی‌کام دیس کامپلیکیتد!

--

بات د گود نیوز ایز ذر آر یوژولی بیگ لسنز بی‌هایند ذم ;) 

سه‌شنبه 26 خرداد 1394 23:41 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

برداشت اول: خیلی پیش‌ترها تو یکی از کتاب‌های پائولو کوئیلو خونده بودم که یه سری محقق همچین آزمایشی کرده بودند: یه سری میمون رو که نژاد یکسانی داشتن دو دسته کرده بودند و اینا رو به دو جزیره خیلی دور از هم برده بودند. میمون‌های یکی از این جزیره‌ها رو با روش‌هایی عصبانی و بیشتر طول روز وادار به خشونت می‌کردند. کم‌کم دیدند میمونای جزیره‌ی دیگه هم که زندگی عادی خودشون رو دارن رفتارهای خشن نشون میدن و خلاصه نویسنده اینطور نتیجه‌گیری کرده بود که بدی و خوبی از هر جای دنیا به هر جای دنیا سرایت می‌کنه.

برداشت دوم: مثل همیشه اتوبوس شلوغ بود ولی گرمای اونوقت ظهر هم کلافگی رو بیشتر کرده بود. تو یکی از ایستگاه‌ها پیرزنی که جثه‌ی کوچکی داشت وارد شد و انگار که سنس آو پرزنس قوی‌ای داشته باشه همه چند لحظه بهش نگاه کردن. دو تا خانم جوونی که روبروی من رو صندلی نشسته بودن هم و من انتظار داشتم که یکی‌شون پا شه. ولی نشد. پیرزن هم واقعا خسته و کم‌جون بود. خیلی اینور اونور نگاه کردم که بلکه بشه یه جایی براش باز کرد. نشد. یکی دو ایستگاه بعد یکی از خانوما بلند شد و من جنگی! پریدم رو صندلی و در حین نشستن نگاهم به نگاه خانم سی‌وخورده‌ای ساله‌ی دیگه‌ای گره خورد که نزدیک صندلی بود و اگه من اونطور نپریده بودم قطعا اون می‌نشست. نگاه سنگینی بود و سنگینیش رو حس کردم اما بلافاصله پیرزن رو صدا کردم که بشینه. پیرزن و همون خانم با هم مشغول حرف شدن و خلاصه به اینجا رسید که خانمه گفت: قبل از عید عملم کردن بعد فهمیدن دستگاه نمی‌دونم چی‌چی رو تو شکمم جا گذاشتن، بعد عید دوباره عملم کردن! پیرزن خیلی اصرار کرد که اون بشینه و خلاصه این تعارف بین دو نفر که هر دو می‌بایست بشینن ادامه داشت ولی بغل‌دستیش تکون نخورد.

حالا ماها که همه مردمانی فهیم و مهربانیم! ولی یه جای دنیا آدما دارن بی‌تفاوت میشن :(

 

سه‌شنبه 19 خرداد 1394 19:17 توسط fsalahi| ارسال نظر(1) |

گاهی تمام حس تعلقم از دست می‌رود

و تازه می‌فهمم تعلق همه چیز است؛ همه چیز...

و انگار که خیلی دیر شده باشد، همه چیز خراب می‌شود و همه چیز خراب می‌شود انگار که خیلی دیر شده باشد.

چقدر دلم تنهایی می‌خواهد

بی هیچ ریشه‌ای که خلاء تعلقی باشد

دلم تنهایی می‌خواهد!

 

 

سه‌شنبه 05 خرداد 1394 22:26 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

با اینکه ریسک با خریت خیلی فرق داره و با اینکه گاهی کامل معلومه که چی کدومه... باز خودمونو گول می‌زنیم و احساساتی پیش می‌ریم.

تا وقتی هنوز دیر نشده، یه جایی باید جلوی همه چی واستاد؛ حتی خودت.

پی‌نوشت:

بر آن سرم که ننوشم می و گنه نکنم / اگر موافق تدبیر من شود تقدیر

 

یکشنبه 27 اردیبهشت 1394 21:10 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

دیدین آدم میره مهمونی بعد خیار میان بدون نمک پاش؟!!آی آدم لجش میگیره،ول میکنه،میگیره ، ول میکنه!:|حالا حکایت ماست.قصه اینکه بلاگفا یه مدتی بازی در آورده.ابدا فکر نکنیبد ما موجود وابسته به این چیزهای مجازی یا چی هستیم ها.ما فقط نون نوشتنمون رو میخوریم آخه.بعد ننویسم کلا نون نمیخوریم اونوخ شما حساب کن اگر به ما نون نرسه اینور میشیم اونور میشیم پرپرمیشیم و قص علی هذا که به روایتی هم قس علی هذا و املاش به ما و (اگر بی ادبی نباشه به شما) چه مگر نمیگن که شما درون را بنگر و حال را نی برون را بنگر و قال را.خلاصه قصه خیار و نمک و بلاگفا بود.

چند صباحیست که سرور بلاگفا داون شده و اخلال در سرور موجب ازدحام ذهن و البته اخلال در رسایی قلم و شیوایی سخن.این بود که یار جانی لطف کرده اختیار مدیریت وبلاگشان را به ما سپرد تا اسب فصاحت در میدان بلاغت جنبانده کمی از شور ذهنی و نابه سامنی اوضاع کاسته شود وحالی خوش را سبب شود.اما اما ... 

در داستان تمثیلی بالا خیار وبلاگ فاطمه است.و شما با دیدن دو تصویری که در پیوست آمده و البته دریافت نکته طنز!! متوجه میشید که من چه آدم نمکدون شکنی هستم که البته چون نمکی نخوردم از نظر شرعی بلامانع و حتی واجب کفاییست.خنجر خنجر هم میکنم.هنرهای دیگه هم مثلا گلدوزی ، ملیله دوزی،منجوق ، ترمه،آشپزی،سفره آرایی و ...

پ.ن : یه عده هستن فکر میکنن من ادبیاتم خوبه.خواستین شماره میدم با هم آشنا شید! :عینک دودی

پ. ن سفارشی: خدایی من که تا دم مرگ حاضرم به پای بلاگفا بشینم. لاو ات فرست سایت نبود الله اکبر ترو لاوی بین ما بوداااا!

در توضیح عنوان نوشت : یک دو نقطه پرانتزی چیزی به علاوه  اندکی سرخم کردن و دامن بلند روی پله کشیدن و black curse و happy ending و "حسب حالی ننوشتیم و گذشت ایامی چند" به علاوه یک دو نقطه پرانتز مجدد و کاراون بنان در پس زمینه

س.س.تارسکی

 

 

چهارشنبه 23 اردیبهشت 1394 19:25 توسط fsalahi| ارسال نظر(2) |

این همه وقت منتظر لحظه‌ای که انباشتگی‌ کارا رو رد کنم، حالا که می‌تونم بنویسم دیگه حسش نیست.

دوشنبه 21 اردیبهشت 1394 17:16 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

دل‌گیرترین‌ها، همان دل‌انگیزترین‌هااند که دیگر مثل قبل نیستند.

شنبه 15 فروردین 1394 18:56 توسط fsalahi| ارسال نظر(3) |

ز خاک من اگر گندم برآید

از آن گر نان پزی مستی فزاید

خمیر و نانِبا دیوانه گردد

تنورش بیت مستانه سراید

اگر بر گور من آیی زیارت

تو را خرپشته‌ام رقصان نماید

میا بی‌دف به گور من برادر

که در بزم خدا غمگین نشاید

زَنَخ بربسته و در گور خفته

دهان افیون و نقل یار خاید

بِدَرّی زان کفن بر سینه بندی

خراباتی ز جانت درگشاید

ز هر سو بانگ جنگ و چنگ مستان

ز هر کاری به لابد کار زاید

مرا حق از می عشق آفریده‌ست

همان عشقم اگر مرگم بساید

منم مستی و اصل من می عشق

بگو از می بجز مستی چه آید

به برج روح شمس الدین تبریز

بپرد روح من یک دم نپاید

 

مولوی - دیوان شمس

--

پی‌نوشت: دلم می‌خواست می‌تونسم یه لحظه تو عمرم حسی که مولوی وقت گفتن این شعر داشته رو تجربه کنم.

دوشنبه 03 فروردین 1394 14:57 توسط fsalahi| ارسال نظر(4) |

خیلی سعی کردم که چیز دیگه‌ای به عنوان آخرین پست سال ۹۳ غیر از نامه کذا داشته باشم ولی تبعات خونه‌تکونی فراتر از اونیه که بشه تصور کرد. اما حدیث داریم: آدمی باید همیشه چیزی در چنته داشته باشد! بنابراین این چند خط زیر رو که نمیدونم کِی نوشتم همینجا پیست می‌کنم و همینطور بی‌ربط پرونده پستای ۹۳ رو می‌بندم تا دوباره به خودم ثابت کرده باشم همیشه که نباید با ربط باشه :|

این حرف زدن هم از آن مقوله‌هاست که علاوه بر اینکه دیگر مثل گذشته کلمه‌ای فلان‌قدر نمی‌ارزد؛ دست آدم را در مواقع حساس طوری در حنا می‌گذارد که تو گویی جای دیگری برای گذاشتن نیست! نمی‌دانم چه نوع مرض بی دین و ایمانی است که وقتی با کسانی معاشرت داری که حساس به کلمات انگلیسی‌اند یا منتظر آتو که غرب‌زده‌ات کنند، هر چه لغت انگلیسی از بدو تولد یاد گرفته‌ای توی ذهنت وول می‌خورد! در دقایقی که چشمت مدام به این طرف و آن طرف می‌چرخد زور میزنی که معادل اگزجوریت را به فارسی پیدا کنی و بعد از این دقایق خجالت‌آور وزن کلمه را از چاه ذهنت بیرون می‌کشی و شروع میکنی: اخراج... اخماق... و در نهایت که مخت کم می‌آورد خبط کرده و همان اگزجوریت را پرت می‌کنی بیرون و نفس عمیق میکشی... حالا نوبت نفس در سینه حبس شدن جمع است؛ اما من که می‌دانم چه شده مختارانه دیگر چیزی نمی‌شنوم! این مرض از این هم بدتر است! همین‌ کلمات اگر پیش کسی باشی که باید تریپ زبان برایشان برداری از ۱۰۰ کیلومتری ذهنت رد نمی‌شوند. تازه! کاش فقط همین بود! این‌طور وقت‌هاست که به واسطه‌ی همین مرض، کارگاه را گعده، آپارتمان را کاشانه، آکواریوم را آبزی‌دان و حتی فلاش‌تانک را آبشویه‌ی فرنگی می‌گویی در حالیکه خودت هم مطمئن نیستی منظورت همین بود یا نه!

--

پی‌نوشت ۱: اگه قول بدین اینو با ربط ندونین سال نوی خوبی برا همه آرزو میکنم وگرنه که هیچی :|

پی‌نوشت ۲: @س. س. تارسکی: می‌خوام ببینم امسال با پارسال چقد توفیر داری ببینم چطور نظر میذاری دیگه... الان همه نگاها به توئه در جریانی که؟ :پی

جمعه 29 اسفند 1393 20:22 توسط fsalahi| ارسال نظر(3) |

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران