من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست

تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

چندی دیگر دوباره تکرار می‌شوم...

کاش در این تکرار‌ها تازگی زاده شود

کاش ذهنم بزرگ شود و دلم کوچک

کاش هیچ تکراری، خنده‌های بی‌دلیل ِ عادت شده‌ را از من نگیرد

کاش آرزوهایم نمیرد

من باز تکرار می‌شوم

و امید دارم که این‌بار، این تکرار، تکراری نباشد...

 

پنج‌شنبه 09 آبان 1392 21:50 توسط fsalahi| ارسال نظر(1) |

می‌کوچم از خود...

با چمدانی از دلواپسی

دلم کاسه آرزوهایش را بر ردپای خستگی‌ام می‌پاشد

بیرون از این خاک نمیدانم کجاست، نمیدانم چیست...

فقط میدانم... اهل من نیستم.

می‌روم...

نه!

«می‌روم جایز نیست... من... رفتم!»

آنجا لبِ مرز ِ کشاکش‌های همیشگی

مامور مغز من ایستاده با سوال‌های آماده‌اش.

- مهاجری یا مسافر؟

- مهاجر

- به کجا؟

- هر جا

- دلیل مهاجرت؟

- ... ... در من سردم بود.

پنج‌شنبه 09 آبان 1392 19:29 توسط fsalahi| ارسال نظر(1) |

چقدر حرف‌هایی که نگفته‌ام درد می‌کند...

 

از: مینا آقازاده

پنج‌شنبه 09 آبان 1392 12:28 توسط fsalahi| ارسال نظر(1) |

سینه باید گشاده چون دریا

تا کند نغمه‌ای چو دریا ساز

نفسی طاقت آزموده چو موج

که رود صد ره برآید باز

تن

طوفان‌کش شکیبنده

که نفرساید از نشیب و فراز

بانگ دریادلان چنین خیزد

کار هر سینه نیست این آواز

 

از: هوشنگ ابتهاج (سایه)

 

جمعه 03 آبان 1392 17:52 توسط fsalahi| ارسال نظر(2) |

امشب این دغدغه‌ها بیدارند

«من» و «من» باز پی پیکارند

امشب از حافظه‌ام می‌ترسم

از مرور گنهم می‌ترسم

خواب از چشم کبودم رفته است

من کیم؟ آنچه که بودم رفته است

امشب از آینه خون می‌بارد

کاش دست از سر من بردارد

امشب از دست خودم سیر شدم

از تو، از یاد تو، دلگیر شدم

سایه‌ها در شب من می‌رقصند

گِرد این لاشه‌ی تن می‌رقصند

می‌زنم سر به سر دیوارم

چه پریشان خوابی: «بیدارم»

می‌زنم چنگ به اجزای خیال

می‌کِشم آه.. بزن پای خیال

می‌کِشم مغز خودم را با خود

می‌روم راهِ نرفته تا خود

ماجراهای غریبی در سر

لکه‌ی شک و گمان، در باور

ماجرای عطش و خون و جنون

ماجرای «نشود»، «دور»، «سکون»

داستانِ بِگُذر برگرد و ...

چهره‌ی فکرِ سیاه و زرد و ...

همنشینیِ مدامِ درد و ...

قاصدک باز خبر آورد و ...

گوش‌ها پر شده از فریاد و ...

تکّه‌های من و دست باد و ...

دل من دست توی آزاد و ...

مثل ماهیِ سُری افتاد و ...

طعم شور خاک و مزه‌ی خون

اشک بی‌تابیِ من دریاگون

این چه زخمی‌ست بر این آینه‌ها

چشم بستم که نبینم خود را...

...

روز من! دست به دامان توام

تشنه‌ی خلوت دستان توام

من از این شبزدگی پیر شدم

به هزاران گِله تعبیر شدم

بِکُشانم، بِکِشانم تا خود

مگذارم، مگذارم با خود...

 

 

 

پنج‌شنبه 02 آبان 1392 20:12 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

عادت به تـرس از خط قرمز کرده بـودیـم

در بـاز بـود و در قـفـس کـز کـرده بودیـم

از بس که خو کردیم با نُت های وحشی

ترس از تـبـر هم ریخت، از بت های وحشی

زانـو زدیـم و سـر فــرود آورده مـانـدیـــم

اربـاب هـا مُـردنـد ، امّـا بــرده مـانـدیــم

دور از یقین دنـبـال وهم و فرض رفـتـیم

در کـوچه هـای بـد گمانی هـرز رفـتـیم

حـالا تـمـام آسـمـان را گِــل گـــرفــتــه

شش های بـیـمـار غـزل را سِـل گرفته

دیـگـر حـنـای زردمـان رنــگـی نـــــدارد

بـن‌بـست چیـزی جزنفس تنگی نـدارد

 

از: عظیم زارع

جمعه 19 مهر 1392 21:09 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

دلتنگی

شوخی سرش نمی شود

دلتنگی موریانه است و

من هنوز آدم نشده ام

من هنوز

چوبی ام!

 

از: مهدیه لطیفی

چهارشنبه 17 مهر 1392 22:46 توسط fsalahi| ارسال نظر(10) |

سرود نواخته می شود

همه می ایستیم

لبخند می زنیم

سرود به پایان می رسد

اما هنوز ایستاده ایم

-صندلی ها را دزدیده اند

زمین را هم فروخته اند-

دیگر جایی برای نشستن نداریم...

 

از : واهه آرمن

چهارشنبه 17 مهر 1392 03:05 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

باز هم باید تا آسمان بدوم

تا خودِ خودِ آسمان

با همین پاهای برهنه!

ستاره‌های ذهنم دوباره خاموش شدند

تاریک‌تر از همیشه!

و باید بدوم تا سرمایش پاهایم را کرخ نکرده است.

باید برسم قبل از اینکه جانم خاموش شود،

قبل از اینکه سرمایش به قلبم برسد.

انگار مرا گفت:

« من شاهد نابودی دنیای منم »

« باید بروم دست به کاری بزنم »

...

باز باید تا آسمان بدوم

...

بی پروایی !!

گاهی چه گران است!

انگار مرا گفت:

«پریده از وسط تنگ، ماهی کوچک»

...

باز باید تا آسمان بدوم...

...

همیشه که اینطور نیست

پیدایش می‌شود

راه گم می‌کند در این حوالی روزی

گم شدن‌های «یک دلخوشی» که اتفاق نادری نیست!

آنوقت... انگار مرا گفت:

«این خاطره‌ی پیر به هم می‌ریزد»

...

باز باید تا آسمان بدوم

...

چه آرام...

ذهن ویرانگر من در چشمم می‌جوشد

چه آرام می‌لرزد

چه آرام می‌ریزد

آٰرام آرام کم می‌شوم

از خودم 

و چه کسی خواهد فهمید، درد از خود خوردن را

انگار مرا گفت:

«ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست»

...

باز... باید تا آسمان بدوم؟

...

چه بی‌رحمانه می‌ایستد ساعتم در این لحظه‌ها

وقتی که پاهایم یخ می‌زند

وقتی که چشم به آسمان دارم

انگار مرا گفت:

«زندگی از لب چشمم غلتید... با سر آهسته زمین خورد و لب سرد زمین»

«لاشه‌ی مرده‌ی روحم بوسید»

...

تا آسمان راه، دراز و مرا خواب برده است!

انگار مرا گفت:

«فقط تکان بده محکم‌تر»

«فقط تکان بده محکم‌تر»

«فقط تکان بده محکم‌تر»

...

 

چهارشنبه 17 مهر 1392 02:42 توسط fsalahi| ارسال نظر(3) |

وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونانکه بایدند نه بایدها...

مثل همیشه آخر حرفم

و حرف آخرم را با بغض می خورم

عمری است

لبخندهای لاغر خود را ذخیره می کنم:

باشد برای روز مبادا ...

اما

در صفحه ی تقویم روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما چه کسی می داند

شاید امروز روز مبادا باشد!

وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها...

هر روز بی تو روز مباداست!

 

از: قیصر امین‌پور

سه‌شنبه 16 مهر 1392 20:31 توسط fsalahi| ارسال نظر(1) |

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران