من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
“All life's battles teach us something, even those we lose. When you grow up, you'll discover that you have defended lies, deceived yourself, or suffered foolishness. If you're a good warrior you will not blame yourself for this, but neither will you allow your mistakes to repeat themselves." --- Paulo Coelho, The Fifth Mountain. گزاره: سنگ شیشه را میشکند و اگر به حد کافی بزرگ باشد و به حد کافی سریع، طوری میشکند که دیگر جمع نمیتوانش کرد. استدلال (از نوع دکتر تقویای): وجود موجودات غیر قابل مشاهده با چشم غیر مسلح (اسلحهاش هم هنوز نداریم حتی!) به نام اَجنه که بنا به ابعاد و سرعت سنگی که به طرف شیشه پرتاب شده درست در حین برخورد، مشتی حوالهی شیشه میکنند و باعث شکستنش میشوند. (این نظریه سنگ را از هر گناهی مبری میکند) استدلال (از نوع ادبی) : شیشهای میشکند؛ یک نفر میپرسد، که چرا شیشه شکست؟... مادری میگوید: شاید این رفع بلاست. (در اینجا هر چند یحتمل سنگ مقصر است اما عدو سبب خیر گشته و رفع بلا نموده است) استدلال (از نوع فیزیکی): (برداشت دیگری از قانون سوم نیوتن) هر نیرویی که سنگ به شیشه وارد کرده برابر با نیرویی است که شیشه وارد نموده است و چون برآیند نیروها صفر میگردد،پس شیشه به حالت اولیه خود باقی می ماند.از این رو شیشه از ابتدا شکسته بوده است. (البته ما که در جایگاه قضاوت ننشستهایم اما همانطور که در این جایگاه ایستادهایم میبینیم که اصلا فاتحهی شیشه از قبل خوانده شد،رفت پی کارش و اصلا سنگ اعادهی حیثیت هم میکند بنده خدا) و اما... تا اینجای فلسفه به ما آموختند یکی از روشهای استدلال، IBE است و مبنایی هم که بنده برای آن قسمت Best اش متصورم مقبولیت عمومی است. بنابراین حقیر IBEی این مقوله را چنین میپندارد: سنگ و شیشه با هم مشکلی نداشتند. اصلا شما اگر متون قدیمی را بخوانید سنگ در برخورد با شیشه نه تنها باعث شکستن و دلخوری و مرگش نمیشد بلکه برخوردی، مهربانانه و سرشار از دوستی بینشان وقعْ مییافت! تا اینکه روزی سنگ و شیشه که مثل همیشه با هم مشغول گفت و شنود نیک بودند، سنگ تصویر تار و مبهم خود را در قاب دل شیشه می بیند و میپندارد که لکهای شیشهی محبوبش را سیاه و آزرده کرده است. اما چون کلا موجودی برای-خود-تصمیم-گیرنده است و دست و پای آدمیزادی هم ازش بیرون نزده است سعی میکند خودش را به شیشه بکوباند تا آنرا تمیز و شفاف کند و آنقدر میکوبد و میکوبد که شیشه کم کم ترک برداشته و ناگهان هزار قطعه میشود... سنگ که دیگر تصویر خود را نمیبیند میپندارد که با شکستن شیشه آنرا از آلودگی نجات داده و با یک حساب سرانگشتی یک رفیق شفیق کثیف را به هزاران دوست نیکوسرشت مبدل کرده است! زان پس این رسم، نسل به نسل در بین سنگها منتقل میشود و فیالواقع از آن زمان است که سنگها شیشهها را میشکنند! وقتی از قافلهات جا میمانی، بادها محکمتر بغلت میکنند. همیشه مشتی خاک به چشمانت پرت میشود و آب چشمان تو را در میآورد. اما چه ایرادی دارد مگر؟ آب چشم، خاکها را بیرون میاندازد و چشمانت تر و تازه میماند. وقتی از قافلهات جا میمانی، انگار که صحرا همزادی یافته باشد... با تو خو میگیرد و تو را میمکد در دامن سکوتش... دست دوستیاش را گره میزند بر قدمهایت. با تو بازی میکند حتی،صبورانه، تا حوصلهات سر نرود... «آب یا سراب» وقتی از قافلهات جا میمانی، به پهنای وسعتی که در مقابل چشمانت هست، راه نرفته هم هست! که میتوانی وقتِ پیری، نوههایت را دور خودت جمع کنی و بگویی: «هیچ میدانستید این مسیر ۳۲،۷۶۴،۹۵۱ قدم بیشتر از آنیکی است؟... این راه خارهای سفتتری دارد ولی اینیکی سایهاش بیشتر است... این راه از وسط ته ماندههای شهر فلانآباد میگذرد و آنیکی...» و وقتی یکیشان حرفت را میبُرد: -خب! که چی؟! (راستی بعضی خاکها همیشه در چشم میمانند)... - هیچ... از قافلهات جا نمان! -- پ.ن: حیف باشد که همه عمر به باطل برود. وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافریست رنجیدن* -- *حافظ این روزها هر چه نزدیکتر میشوم دورترم. میترسم از این منِ ِ رها در آبهای ناشناخته و موجهای هرجایی... کم میشود از قدمهایم اطمینان، مثل باران از پاییز. پاییز بدون باران... پاییز نمیشود. پینوشت: در این خوف و رجا من دل به جای دیگری دارم... (اخوان ثالث) این روزمره از اینجاست (ممنون از نویسندهاش :) ) -- همیشه از آدمها تعجب می کردم که پست های عاشقانه ی آنطوری میگذارند.و از لحن های سنگین که "میشه" هایش بشود "می شود" و جمع بستن کلمه هایش به جای "ا" با "ها" بشود و ... کلا از لحن های این مدل تعجب میکردم.اما می بینم گویا حال آدم ها با لحن انتخابی آن ها تطابق بالایی دارد.اینجور حال ها که دارم نوشته هایم از من دورند و غریبند.برویم سر اصل مطلب ... بعضی وقت ها بدون آنکه بدانی چرا؟ مشتت را باز میکنی و می بینی هیچ چیز نیست و تو برای هیچ چیزی جنگیده ای که بازویت را زخمی کرده،پایت را شکسته و برای همیشه روزهایت را شیمیایی کرده است.حس دردناکی است و هرچه جنگیده تر باشی دردناکش مشدد تر و محکم تر میشود.و من خیلی جنگیده ام.انقـــــدر طولانی جنگیده ام که مدرسه ای در من تیرباران شد،شهری اشغال شد و کشوری بی قرار، بی تاب، با تب...پایان هیچ جنگی پیروزی نیست و من هم پیروز نیستم هر چند می دانم او هم پیروز نیست اما دانستن این موضوع خلاف آنچه که فکر میکردم آرامم نمی کند.باخت هیچکس،اعدام هیچکس،و حتی صلح برایم آرامش بخش نیست.یک چیزی هست که از درونم رفته است انگار. چیزهایی که دلم را خوش میکند فرار از این میدان مین گذاری شده است که هر دقیقه ای "بااامب" یکهو می ترکد و دلم را می ترکاند.سرباز از جنگ برگشته و زمین مین گذاری شده! _ مادر!! بلیطِ اوکیِ آمریکایِ من که در جیب کیفم بود کجاااست؟ _گذاشتم جیب جلوت که راحت درش بیاری تو فرودگاه.اون کاپشن آبیت رو برداشتی؟سرده اونجا مادر. _آره آره مامانم برداشتم. زنگ تلفن _ صحبت _ خنده _ صحبت و ... _قربوونت برم منم دلم تنگ میشه تق!ای آخری تماس ها که به پایان میرسند حس کندن داری و حس متفاوتیست. به هر حاااال من هرگز به یک جنگ واقعی دعوت نشده ام اما همیشه فکر کرده ام که در عاشقانه ترین هایی که بنویسم حتما از جنگ صحبت خواهم کرد و خواهم گفت که ساختن پس از جنگ همیشه سخت تر از نفس جنگیدن بوده و من امروز درست در وسط زمین مین گذاری شده ایستاده ام و هیچ بلیط اوکی ای برای هیچ گوشه ی دنجِ بی دنیایی در هیچ کدام از جیب های هیچ کدام از کیف هایم ندارم و هیچ کس برای خداحافظی به من زنگ نخواهد زد و من از قضا دلتنگ هیچ کس هم نخواهم شد که شاید دلتنگی خوب باشد و من گاهی دلم برای دلتنگی تنگ میشود و باید ساخت با تمام این اوصاف باید ساخت.همیشه فک کردم مردن سخت نیست بازمانده ی یک مرگ ببودن سخت تر است و ... و در آخر برایت در همان عاشقانه ترین هایی که بنویسم که مثل مال این و آن و رومئو و ژولبت و لیلی و مجنون نباشد تعریف خواهم کرد که چطور با ترکیدن تک تک این مین ها تکه هایم روی زمین افتاده است و باز جمعشان کرده ام و چظور تا نامعلوم مدتی بی مرگ و زندگی مستاصل همینجا ساخته ام و این بک گراودیست که ترکش هایش را در نوشته ها و حرف های عاشقانه اما می بینی و می پرسی چرا؟ ومن برای تو از خاطرات سربازیم خواهم گفت که چطور سحرهای کسل و سرد زمستان توی برجک بدون ایکه خم بیارم به ابروم پاس میدادم! و تو خواهی دانشت که جنگ برای من سرآغاز اسارت بود و از پس این آزادی برآمدن شاید تعبیریست بر همان بیت محبوبم : "عاشقی گرزین سر و گر زان سر است/ عاقبت ما را بدان سر رهبر است" سو آندر کانستراکشن بزنیم و برویم پی کارمان که عبور چلچله از حجم وقت کم میکند ... -- همین که بغض میکنی، کویر میشود دلم سکوت میکنی و من، زهیر میشود دلم نگاه میکنی مرا و خود هنوز حایلم به چشمِ پشتِ میلهها نظیر میشود دلم نگاه میکنی و من دوباره خنده میشوم برای قلب خستهام ظهیر میشود دلت چه کودکانه خفتهام میان دستهای تو جهان که خواب میشود حریر میشود دلت کنون چه جای سرکشی که سر دگر نمانده است به سرزمین روح من امیر میشود دلت به سینه میزنم تو را چو سنگ و میرمم ز تو و من در این مجادله حقیر میشود دلم چگونه ذبح میکنم، هزار راه رفته را همین که دست میکشم... اسیر میشود دلم دی که شرارههای خاطرات اصحاب بر دیباچهی ذهن بیتاب زبانه میکشید و پرده میدرید و دست بر حلقوم زمان میفشرد... بر مخیلهی خاموش، عیان گشت که فقدان و هجران صحابهی چرّات، دینام مُچرت ما به آتش حزن و فراق سوزانده، خیال یاغی بر جای خود نشانده و تسمه ذهن ما درانده! و چه دلیلی از این مبرهنتر بر تعلل رفته بر این سرای رو به ویرانی! باری در این تعلل بر این سخن شکّرشکن شیخ سخنور شیراز که من دگر شعر نخواهم که نویسم که مگس/ زحمتم میدهد از بس که سخن شیرین است دست آویزی نتوانستم جستن! که مردم ظاهربین متظاهرم خوانند و بدین سخن باطل مرا رانند و اهل خرد خود دانند که هرچند دروازهی دهان مردم تا ابدالدهر باز خواهد ماند و الحق این یگانه دری است که «عاقل ببندد به زحمت دری... گشاید به غفلت در دیگری» حالیا... المومن والمومنة کیس! و چرا عاقل کند کاری که گویندش خودآزاری! باری همچنین در قصور رفته چنگ زدم بر بهانههای همیشگی گرفتاری و ضیق وقت که ندایی از غیب در رسید که گوشی بر دست، تخمه بر لب، دل پر از شوق به خواب ضیق وقت را خنده میآید ز استدلال ما و چنان شد که شرم سراچهی وجودم به چنگال قضاوت خنجر خنجر بکرد، ذبح شرعی نمود و شد آنچه شد! القصه بر قصور این دوران خاموش و بار گناه بر دوش و رهایی از اینهمه پاپوش!!! همین نبشتهی مدهوش! فی الحال ما را بس! دل ما را رخ غمازه نبود که چنینش خبری تازه نبود عاقبت مُهر جفاکاری خورْد چه کند فهم به اندازه نبود!! از من مپرس صبرِ نمایانِ من کجاست، از: حسین جنتی
خود دیده ای که چاکِ گریبانِ من کجاست!
با این دهانِ خون شده حالِ جواب نیست،
از مُشتِ او بپرس که دندانِ من کجاست!
ای دستِ بی نمک! که وبالی به گردنم!
از او سراغ کن که نمکدانِ من کجاست!
ای چشمِ تر! به نامه ی اشکِ روان بپرس،
_ از روی من _ که پس لبِ خندانِ من کجاست؟
زین رهزنانِ گردنه فرسا دلم گرفت
یارب! خروشِ قافله گردانِ من کجاست؟!
انگشترم، ولی به کفِ دیو رفته ام
یاران! نشان دهید سلیمانِ من کجاست؟
بیمار شد دلم ز غمِ بیشمارِ دهر
ساقی کجاست؟ شیشه ی درمانِ من کجاست؟
بهتر که سر به گوشهی مستی فرو برم،
آن آستینِ گریه ی پنهانِ من کجاست؟