من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
به بهانه پست تازهی یکی از دوستانم در جیپلاس -- چند شب پیش به همراه خانواده، شاهد برنامه مستندی بودم که درباره مایاها و تمدن و مراسمشون بود. درباره مراسم قربانی کردن انسان و اینکه چطور برای خدایانشون قلب انسان دیگهای رو زنده از بدنش بیرون میکشیدند و اینکه ریختن خون در این مراسم چقدر مهم بوده. به برادرم گفتم: قربانیها چطور انتخاب میشدند؟ گفت: داوطلب بودند. گفتم: چطور ممکنه شخصی برای همچین فاجعهای داوطلب باشه؟ گفت: اینطور که بعد از چنین فاجعهای خدایان منتظرشند و اگر انسان خوبی باشه به بهشت میره در کنار اجدادش و دیگه برنمیگرده و اگه انسان بدی باشه زنده میشه و به قبیله برمیگرده و چون تا حالا کسی برنگشته کسانی که شجاعت قربانی شدن رو داشتهاند همگی توسط خدایان پذیرفته میشن.* -- به فکر فرو رفتم... [چقدر میشه از آرمانخواهی انسانها سوء استفاده کرد...] و چقدر این موارد در تمام اعصار نمونه داشتند... . و چقدر تأثربرانگیزه که اینقدر الان هم در سراسر دنیا نمونه دارند... پینوشت: [و چقدر بیشتر تأثربرانگیزه که بعضیها از امام عصرمون هم مقدستر میشن و بعضی حرفها از کلام خدا حجتتر!!] {اللهم عجل لولیک الفرج} -- * بحثم مستقل از دقیق یا نادقیق بودن جواب برادرم بود. آغاز: هنگامیکه چراغهای صحنه خاموش میشود، برای کمدیباز ِ پیر، غربت سردی آغاز میگردد. دور از صحنه - این ساحل آفتابی، که امواج آفرینها دریاوار به سویش بالا میآید، دور از این بهشت، دیگر هیچچیز نمیتواند او را گرم کند، مگر طعم تند و سوزان جین*. ... برای کالوهرو که زمانی معبود شهر لندن و پس از دان لنو بزرگترین کمدین موزیکال بود، به صورت نوازندهی کوچهگردی مُردن واقعا مضحک بود. ----- پایان: ... در این دکور عجیب آکنده از تاریکی و گرد وغبار، در میان تودهای از اشیای رنگارنگ که خلاصهای از سراسر عمر تئاتر و برنامههای آن بود، یکی از بزرگترین هنرپیشگانی که صحنه تئاتر به خود دیده بود جان میداد، کالوهرو که گریم چهرهاش را پاک کرده بودند بطور وحشتناکی رنگش پریده بود. وقتی که تری را کنار خودش دید، زیر لب زمزمه کرد: «دکتر به تو چه گفت؟» رقاصه جوابی نداد، فقط پرسید: «حالتان بهتر است؟» - «بی شک! من علف هرزهام، هر چه ببُرندم باز هم سبز میشوم. صدای تحسین را شنیدی؟ این کف زدن معمولی نبود.» -«عالی بود.» - «در گذشته هم همیشه همینطور بود... و بعد از این هم همیشه همینطور خواهد بود... » ... پرستاران، با حرکات قاطعشان، وظیفهی خود را انجام میدادند. روپوش چهره را میپوشاند. اما ترز، در زیر چراغهای صحنه که هنوز برای او با تلالو خورشید بامدادی میدرخشیدند، میرقصید و پیش میآمد. -- * مشروب -- بعداًنوشت: طی شبهای گذشته کتاب لایم لایت، از روژه گرنیه** رو میخوندم. وقتی تموم شد بعد از تجسمی که از تمام ماجرا توی ذهنم رد شد دوباره به اولین سطر برگشتم و چند جمله خوندم. شروع و پایان داستان به نظرم یک نقطه بود مثل صفر وَ سیصد و شصت. ([برداشت آزاد] و زندگی فقط ماجراهای بین همین دو نقطه است -مسخره به نظر میاد!) -- ** معمولا اینطوریه که فیلمنامهها بر مبنای یک رمان نوشته بشن نه بر عکس. لایم لایت یک فیلم از چارلی چاپلینه که ظاهرا قسمتهایی از زندگی خودش رو به نمایش گذاشته و بعدها روژه گرنیه، اون رو به صورت کتاب به انتشار درآورده. (خداوند روح چاپلین رو قرین شادی کنه) مثل دو کفه ترازو... هر چه عاقل ِ آشکار مطلوب ِ دیگران پررنگتر میشود، دیوانهی پنهان مطلوب خودم بیشتر رنگ میبازد. -- پینوشت: مدیریت محتوای مکالمات اجتماعات بیشتر از سه نفر خیلی سخته! (و همینطور تصاعدی با افزایش نفرات سختتر هم میشه!) و در اثنای همین یأس و بیمیلی (البته از نوع پنهانش) نسبت به عضویت در هر گروه بیش از یک نفر! در هیر و ویر بازدیدهای نوروزی، دیدم اینکه از ما بهترون* با تلویزیون و تبلیغ و کتابهای درباری و مُبلّغهای کذا و... اینطوری خط میدن به افکار یه ملت!!! الحق باید گفت دمتون گرم!! میتونید، میکنید! *داخلی و خارجی همین که اینقدر بعضی افکار را ignore میکنم که دیگر حتی alarm هم نمیدهد. همین که خودآگاه یا ناخودآگاه قسمتی از خودم را ندید میگیرم که قسمت دیگر حواسش پرت نشود. همین که (بعد از کلی طفره رفتن برای فکر) هر چه فکر میکنم دلیل قانعکنندهای برای بعضی تفکراتم پیدا نمیشود و باز هم نمیتوانم تشخیص دهم که «پس چرا باید؟؟!!؟؟.... ولی باید!!» همین که بر خلاف حسابکتابهای آخر هر سال، خیلی چیزها بی حساب و کتاب ماند و پروندهشان مختومه نشد. همین که بی دلیل در روزهای قبل، نوشتن همین خطوط ساده را هم مدام به تعویق میانداختم و باز نشان دادم که یک «دیقه-نودیام». همین که حالا هم صد بار مینویسم و خط میزنم... و خیلی همینهای دیگر، یعنی بخشی از «خود-سانسوریام» (حتی برای خودم) صحت دارد. -- پینوشت: اینکه اینقدر برای خودم مجهول باشم و نفهمم که مجهولم، در چشمم آدمها را ترسناک و (البته!) جالب میکند. و من فکر میکنم آدمها، به بزرگی تصیمیماتشان هستند. آخرین روزهای تحصیلی سال ۹۲ مصادف با آخرین سرماخوردگی من در این سال بود، که خب ارجاع به نشریه ورودی ۹۱ گروه نرمافزاری و نوشته معصومه، سوژه شد این حال زار! (حالا چرا اینارو الان میگم:) من اخطار دادم که این ویروس تایمر داره. مارموذیانه* میره تو بدن قربانی و با یک اشاره از پا درش میاره. برای فرار از خونهتکونی و هم اینکه معصومه یه سرماخوردگی به ۹۲ بدهکار بود قرار بر این شد که وقتی به بیرجند رسید من فعالش کنم. رسید و ازش پرسیدم که بزنم؟ گفت یه طوری بزن که از پا درم بیاره! (باور نداشت خدابیامرز) و وقع ما وقع! :| آخرین پیامی که از معصومه (رحمه الله علیهه) دریافت کردم این بود: (سانسور)... رفتم تو اوج سرماخوردگی ... (سانسور)... میگم تب کردن شاعرانه است ولی تب داشتن نه... الان حس میکنم [لحظهی احتضاره] یه عالمه موضوع هس که میتونم حرفای تبدار فلسفی بنویسم راجبش .... (سانسور) روحش شاد و یادش گرامی باد! -- * ترکیب مارمولک و موذی!! همچین ویروس خطرناکی بود!!! من همیشه فکر میکنم حادثه شکل قورباغه است. اولش تخم میریزد و بعد یواش یواش از تخم میآید بیرون. وقتی بچهاش از تخم بیرون میآید دست و پا ندارد. فقط یک دم دراز و یک سر بزرگ گرد. مثل یک کدو حلوایی ولی خیلی خیلی کوچکتر. بعد شکلش کم کم عوض میشود. دست و پا پیدا میکند، گردنش تو میرود و دمش ناپدید میشود... از جمشید خانیان (کتاب یک جعبه پیتزا برای ذوزنقه کباب شده) پینوشت: با تشکر از دوست ِ از آن جهان برگشتهمان (بانو معصومه السادات قریشی) برای ارسال این متن در حال احتضار! خداوندش خیر دهاد! همین که معصومه از خواب (نا!)خوشایندی میگوید که در لحظهی اوجش صفحه peyvandha.ir میآید و گیج و ویجِ انتخاب یکی از پیشنهادات ثانیهها تمام میشوند و از خواب میپرد!! (امان از این خوابهای مورددار!! :|) همین که به جای سیبزمینی و پیراشکی، چادر زهره در غرفه کارآفرینی سرخ میشود و میسوزد و هیچ پمادی هم کارساز نیست! همین که حتی استاد هم از همین حالا کرختی بهار را اقرار میکند و بچهها آتو میگیرند! (ناز و عشوهی اساتید برای تصویب آخرین جلسه که کلی هم خریدار دارد بماند!) همین که تبریکات عاجل را نثار اصحاب میکنم و از حالا طی میکنم که پیام تبریک عید به کسی نمیفرستم. همین که طبق روال هر سال هر استاد تعطیلات عید را کاملا مختص درس خودش میداند و دریغ نمیکند از پروژه و تمرین و (مشق شب حتی) و خط و نشانکشی برای کوییزهای پی در پی که از دیدار اول سال نو هجوم خواهند آورد. همین که در هر قدمی که در دانشگاه برمیدارم اصوات خلط شدهی گروهی که از هم خداحافظی میکنند از هر گوشه توجهم را جلب میکند. همین که تصمیم میگیرم همین روزمرهها را ثبت کنم... همینها میشود آخرین روز تحصیلی در ۹۲ی هزار رنگ من! همین که کم کَمک سر و کله چیزهایی که برای خیلی آخرهای عمرم گذاشته بودم پیدا میشود و من میگذرم. همین که چیزهایی را که میخواهم در وقتی که نمیخواهم دارم. همین که خیلی خواستنیها رنگ میبازد... همین که نمیفهمم کدام من است که برای چیزی که ندارم و (شاید هم) نمیخواهم داشته باشم، مرا مجبور به گذشتن از تمام چیزهایی میکند که دارم و (شاید هم) میخواهم داشته باشم. همین که همیشه در ذهن شلوغم میچرخد که ماندن از هر جنس و در هر جایی باشد مردابم میکند. همین که انگار اگر تمام دنیا، بدون جنگِ تن به تنم با زمین و زمان در دستم باشد پرتش میکنم دور و گیر میدهم به برگ تنهای رقصان در باد که میکشدم، میکشدم، میکُشدم و من هی میپرم و هوا را در دستم مشت میکنم که اینبار گرفتم و باز کفم خالی است... و باز هم باد... و باز هم برگ... و باز هم یک «من دیوانهی کوچک». همین که وقتی میتوانم تنم را زیر سایه سبز درخت پهن کنم و شعر بخوانم و ذهنم را با صدای پای باد در کوچههای تنگِ برگِ درختان بشورم و آب و جارو کنم برای آمدن آرامشی که تنها تو در آنی... (و چه خواستنی است)، اما بیچراغ میزنم به بیراهههای تاریک و فراز و فرودهای روحکُش* و اندوههای سرریز و نبردهای نابرابر و فریادهای خاموش و لبخندهای گس... تا باز هم تو باشی. همین که از این همه «من» که دارم همیشه همان من کلهشقِ دردسرساز میبَرد و زندگیام را بغچه میکند میبرد با خودش به ناکجا آبادهای دور. همین که فهمیدم که «میتوانم»، چون به «حد کافی**» میخواهم... . همینکه میخواهم از وسط امن این گله بیرون بزنم، همین که منطق دیوانگی را دوست دارم و همین که تنهاییام خیلی وقت است که آزاردهنده نیست... همه... یعنی... من در مسیرم هستم. --- * شاید هم «روحکِش» : گسترش دهنده روح ** Bad enough -- پ.ن.: :)