من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست

تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

شاکی‌ام

فک کنم از اینکه خیلی وقته روز خالی خالی نداشتم. اینکه صبح که بیدار میشم هیچ کاری برا انجام تو ذهنم لیست نشه و من باز خودمو به خواب بزنم. یا بیدار شم لم بدم جلو تلویزیون تا نهار!

یا از اینکه کامپیوترها درست همون موقع که نباید خراب می‌شن.

یا از اینکه آخر هفته‌هام فرق ماهوی با اول هفته‌هام نداره.

یا از اینکه میدونم باید به قول خانم شبستری ambitious بود و از این قبیل سیاق‌ها خسته شدم.

یا از اینکه یه چیزایی یه وقتایی پیش میاد که اون وقتا اون چیزا نباید پیش بیاد!

یا از اینکه برا بعضی چیزا هیچ کاری نمی‌تونم بکنم و این عجز به غایت حال منو می‌گیره!

یا اینکه هر چی زمان می‌گذره  تِردهای ذهنم ترد جدید باز می‌کنن و تمامی ندارن انگار.

یا اینکه دلم هوای چیزایی رو می‌کنه که دیگه خیلی وقته از دست رفته.

خلاصه نمیدونم چرا... ولی خیلی شاکی‌ام.

پی‌نوشت ۱: گاهی گر از ملال محبت بخوانمت / دوری چنان مکن که به شیون برانمت / چون آه من به راه کدورت مرو که اشک / پیک شفاعتی است که از پی دوانمت (شهریار)

پی‌نوشت ۲: عطاهای تو نقدست شکایت نتوان کرد / ولیکن گله کردیم برای دل اغیار (مولوی)

چهارشنبه 06 اسفند 1393 22:00 توسط fsalahi| ارسال نظر(1) |

اول: خیلی صبحا از همون لحظه که بیدار میشم یه آهنگی داره تو ذهنم پلی میشه. خیلیاشونو حتی خیلی ساله نشنیدم. از «کوچولو بشین پای رادیو...» گرفته تا همین امروز صبح که «یه روزی گله کردم... من از عالم مستی...» مدام پلی میشد. همین شد که هوس کردم امروز یکی دو تا آهنگ اون مرحوم رو گوش بدم و چقدر چسبید! گاهی انقد خوب میزنه زیر آواز که آدم به وجد میاد همونجا وسط آهنگ من یقرأ فاتحة مع الصلوات میشه!

دوم: در گیر و دار دوییدنام از این دانشکده به اون دانشکده و از این اداره به اون اداره، مجدد کسی زنگ میزنه که مدت‌هاست من باید باهاش تماس می‌گرفتم اما همین شلوغ پلوغیا ذهنمو پر کرده بود و جایی برا اون نمونده بود. با شرمندگی جواب میدم و شروع می‌کنم به شرح ما وقع که بر من خرده نگیر. میگه: «موفقیت از آن کسی است که استقامت می‌کنه». قدم‌هامو محکمتر می‌کنم.

سوم: من برا ۹۰ اومده بودم؛ خانم امیری بهم ۱۰۰ داد و من انقدر شکفتم که از تشکر من شکفت و گفت شرمنده‌ام نکن وظیفه‌مه. چقدر دعاش کردم!

چهارم: من: (حدود ۴ دیقه توضیح و بعد) لطفا ظرفیت این درس رو اضافه کنید و اسم بنده رو هم همین‌طور! آقای مسئول: (حدود ۱۴ دیقه توضیح و بعد) اسمت رو اینجا بنویس ۲ نفر با اولویت بالا را اضافه می‌کنم. می‌نویسم و میریم یهو یه چیز یادم میفته برمی‌گردم: ببخشید، یادم رفت جلو اسمم بنویسم اولویت بالا :-|. آقای مسئول: تو ترم هشتی اولویتت خود به خود بالاس!

پنجم: انقدر بارون کم دیدم که استثنائاً ایندفه به هر کی که بگه از ذوق بارون بهت زنگ زدم نمیگم دیوونه حتی اگه خودش اعتراف کنه!

ششم: مسیرهای طولانی مترو بهترین کتابخونه میشه گاهی: «واقعا مردها مسخره نیستند؟ وقتی که می‌خواهند از شما تعریف و ستایش کنند با شادی هر چه تمام‌تر می‌گویند که فکری مردانه دارید! مسلما من هم می‌توانم از او تعریف و ستایش کنم اما هرگز این کار را نخواهم کرد! چون به راستی نمی‌توانم به او بگویم که تو ادراکی تیز و زنانه داری*»

هفتم: بارون کوچه‌ها رو خلوت کرده و من زیر لب میخونم: «زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت...

چگونه میشود

به آن کسی که می‌رود این سان
صبور
سنگین
سرگردان
فرمان ایست داد... **»

--

* دشمن عزیز، جین وبستر

**ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد، فروغ فرخزاد

 

سه‌شنبه 21 بهمن 1393 18:13 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

باد می‌وزد و من دوست می‌داشتم که بروبد، رستنی‌ها را ببرد. اما باز هم...

تنها دست زمان است انگار که ورق‌های برنده را پرت می‌کند و اوست که می‌روبد و اوست که نمی‌روبد.

مدتی‌ است چیزی مرا به سکوتی تهی رجعت می‌دهد. (و می‌خوانم: اینک اصوات بی‌دلیل‌ترین جاری‌شدگان در فضا هستند. وقی همه می‌گویند هیچ‌کس نمی‌شنود. به خاطر داشته باش! سکوت، اثبات تهی بودن نمی‌کند*...)

و من حرف‌هایی دارم که زمان با من خواهد گفت.

بار دیگر... بی‌دلیل لذتی نخواهد داشت... این‌بار حتی، دستانم پر بود...

و باز هم پناهنده‌ی خواب می‌شوم.

--

* بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم - نادر ابراهیمی

پنج‌شنبه 18 دی 1393 16:40 توسط fsalahi| ارسال نظر(5) |

گذار آرد مه من گاهگاه از اشتباه اینجا

فدای اشتباهی کآرد او را گاهگاه اینجا

مگر ره گم کند کو را گذار افتد به ما یارب

فراوان کن گذار آن مه گم کرده راه اینجا

کُله جا ماندش این جا و نیامد دیگرش از پی

نیاید فی‌المثل آری گرش افتد کلاه اینجا

نگویم جمله با من باش و ترک کامکاران کن

چو هم شاهی و هم درویش گاه آنجا و گاه اینجا

هوای ماه خرگاهی مکن ای کلبه درویش

نگنجد موکب کیوان شکوه پادشاه اینجا

توئی آن نوسفر سالک که هر شب شاهد توفیق

چراغت پیش پا دارد که راه اینجا و چاه اینجا

بیا کز دادخواهی آن دل نازک نرنجانم

کدورت را فرامش کرده با آئینه آه اینجا

سفر مپسند هرگز شهریار از مکتب حافظ

که سیر معنوی اینجا و کنج خانقاه اینجا

--

شهریار

چهارشنبه 19 آذر 1393 18:42 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

اگه دم صبح باشه، کلاس داشته باشی ولی شبش دیر خوابیده باشی... جات گرم باشه و بیرون پتو سرد... لحظه باید شعور داشته باشه و کش بیاد!

اگه نور ضعیف و بی‌آزار دم غروب پاییز میخوره تو صورتت و لُپ‌های سردتو نوازش میکنه... خورشید باید شعور داشته باشه و جم نخوره!

اگه با دوستات بعد از ۶ ساعت مداوم کلاس، نشستی چای میخوری تا بری کلاس بعدی لیوان باید شعور داشته باشه و خالی نشه!

اگه اتفاقی دوست خوب قدیمیتو دیدی و نتونستی دلتو راضی کنی که بری سر کلاسی که استادش آخر ترم خودکارشو میکنه تو چش غایبا باید کلاس شعور داشته باشه و تشکیل نشه!

اگه داری با دوستت چت میکنی و میگی و می‌خندی، حجم اینترنتت باید شعور داشته باشه و وسطش تموم نشه...

کلا اگه دنیا و هر چی توشه شعور داشت... هعی... 

چهارشنبه 21 آبان 1393 00:00 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم

گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم

چونک من از دست شدم در ره من شیشه منه

ور بنهی پا بنهم هر چه بیابم شکنم

زانک دلم هر نفسی دنگ خیال تو بود

گر طربی در طربم گر حزنی در حزنم

تلخ کنی تلخ شوم لطف کنی لطف شوم

با تو خوش است ای صنم[م] لب شکر خوش ذقنم

اصل تویی من چه کسم آینه‌ای در کف تو

هر چه نمایی بشوم آینه ممتحنم

تو به صفت سرو چمن من به صفت سایه تو

چونک شدم سایه گل پهلوی گل خیمه زنم

بی‌تو اگر گل شکنم خار شود در کف من

ور همه خارم ز تو من جمله گل و یاسمنم

دم به دم از خون جگر ساغر خونابه کشم

هر نفسی کوزه خود بر در ساقی شکنم

دست برم هر نفسی سوی گریبان بتی

تا بخراشد رخ من تا بدرد پیرهنم

لطف صلاح دل و دین تافت میان دل من

شمع دل است او به جهان من کیم او را لگنم

--

مولوی

یکشنبه 18 آبان 1393 22:09 توسط fsalahi| ارسال نظر(3) |

... واقعا حالت ذهنی فردی كه با استفاده از نردبان به پشت بام می‌رسد و بعد با لگدی آن را دور می‌كند چه است؟ می‌خواهد در برابر وسوسه پايين آمدن مقاومت كند؟ خب حالا اگر زد و كارش به جايی رسيد كه هوس كرد  دوباره پايين بيايد چه غلطی بايد كند؟ حسرت بخورد؟ از آن بالا شيرجه بزند پايين؟ دعا کند یکی پیدا شود با نردبان بیاید بالا؟
آدم پايين كه باشد می‌تواند نردبان بسازد كه برود بالا. اما از آن جا كه روی اكثر پشت بام‌های جهان كارگاه نجاری مستقر نيست، نردبان فروشی سيار هم نداريم، اگر نردبان را دور بیاندازیم. ما می‌مانيم و باممان.
اصلاٌ من مانده‌ام آدم عاقل چرا بايد تمام پل‌ها پشت سرش را خراب و تمام نردبان‌های زيرپاش را دور بیاندازد. خب می‌رفتی بالای بام يك چرخی میزدی می‌ديدی چی از تويش در می‌آيد. ملتی كه كاركرد نردبان برايش بالارفتن و دور انداختن است ملت عجيبی است. فلسفه‌اش هم فلسفه عجيبی است...
--
شنبه 10 آبان 1393 22:17 توسط fsalahi| ارسال نظر(5) |

از آن باده ندانم چون فنایم

از آن بی‌جا نمی‌دانم کجایم

زمانی قعر دریایی درافتم

دمی دیگر چو خورشیدی برآیم

زمانی از من آبستن جهانی

زمانی چون جهان خلقی بزایم

چو طوطی جان شکر خاید به ناگه

شوم سرمست و طوطی را بخایم

به جایی درنگنجیدم به عالم

بجز آن یار بی‌جا را نشایم

منم آن رند مست سخت شیدا

میان جمله رندان‌ های هایم

مرا گویی چرا با خود نیایی

تو بنما خود که تا با خود بیایم

مرا سایه هما چندان نوازد

که گویی سایه او شد من همایم

بدیدم حسن را سرمست می‌گفت

بلایم من بلایم من بلایم

جوابش آمد از هر سو ز صد جان

ترایم من ترایم من ترایم

تو آن نوری که با موسی همی‌گفت

خدایم من خدایم من خدایم

بگفتم شمس تبریزی کیی گفت

شمایم من شمایم من شمایم

--

پی‌نوشت: ندارد.

شنبه 10 آبان 1393 12:15 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

“All life's battles teach us something, even those we lose. When you grow up, you'll discover that you have defended lies, deceived yourself, or suffered foolishness. If you're a good warrior you will not blame yourself for this, but neither will you allow your mistakes to repeat themselves."

---

 Paulo Coelho, The Fifth Mountain.

یکشنبه 04 آبان 1393 22:43 توسط fsalahi| ارسال نظر(2) |

گزاره: سنگ شیشه را می‌شکند و اگر به حد کافی بزرگ باشد و به حد کافی سریع، طوری می‌شکند که دیگر جمع نمیتوانش کرد.

استدلال (از نوع دکتر تقوی‌ای): وجود موجودات غیر قابل مشاهده با چشم غیر مسلح (اسلحه‌اش هم هنوز نداریم حتی!) به نام اَجنه که بنا به ابعاد و سرعت سنگی که به طرف شیشه پرتاب شده درست در حین برخورد،  مشتی حواله‌ی شیشه می‌کنند و باعث شکستنش می‌شوند. (این نظریه سنگ را از هر گناهی مبری میکند)

استدلال (از نوع ادبی) : شیشه‌ای می‌شکند؛  یک نفر می‌پرسد، که چرا شیشه شکست؟... مادری می‌گوید: شاید این رفع بلاست. (در اینجا هر چند یحتمل سنگ مقصر است اما عدو سبب خیر گشته و رفع بلا نموده است)

استدلال (از نوع فیزیکی): (برداشت دیگری از قانون سوم نیوتن) هر نیرویی که سنگ  به شیشه وارد کرده برابر با نیرویی است که شیشه وارد نموده است و چون برآیند نیروها صفر میگردد،پس شیشه به حالت اولیه خود باقی می ماند.از این رو شیشه از ابتدا شکسته بوده است. (البته ما که در جایگاه قضاوت ننشسته‌ایم اما همانطور که در این جایگاه ایستاده‌ایم می‌بینیم که اصلا فاتحه‌ی شیشه از قبل خوانده شد،رفت پی کارش و اصلا سنگ اعاده‌ی حیثیت هم می‌کند بنده خدا)

و اما... تا اینجای فلسفه به ما آموختند یکی از روش‌های استدلال، IBE است و مبنایی هم که بنده برای آن قسمت Best اش متصورم مقبولیت عمومی است. بنابراین حقیر IBEی این مقوله را چنین می‌پندارد:

سنگ و شیشه با هم مشکلی نداشتند. اصلا شما اگر متون قدیمی را بخوانید سنگ در برخورد با شیشه نه تنها باعث شکستن و دلخوری و مرگش نمی‌شد بلکه برخوردی، مهربانانه و سرشار از دوستی بینشان وقعْ می‌یافت! تا اینکه روزی سنگ و شیشه  که مثل همیشه با هم مشغول گفت و شنود نیک بودند، سنگ تصویر تار و مبهم خود را در قاب دل شیشه می بیند و می‌پندارد که لکه‌ای شیشه‌ی محبوبش را سیاه و آزرده کرده است. اما چون کلا موجودی برای-خود-تصمیم-گیرنده است و دست و پای آدمیزادی هم ازش بیرون نزده است سعی میکند خودش را به شیشه بکوباند تا آنرا تمیز و شفاف کند و آنقدر می‌کوبد و می‌کوبد که شیشه کم کم ترک برداشته و ناگهان هزار قطعه می‌شود... سنگ که دیگر تصویر خود را نمی‌بیند می‌پندارد که با شکستن شیشه آنرا از آلودگی نجات داده و با یک حساب سرانگشتی یک رفیق شفیق کثیف را به هزاران دوست نیکوسرشت مبدل کرده است! زان پس این رسم، نسل به نسل در بین سنگ‌ها منتقل می‌شود و فی‌الواقع از آن زمان است که سنگ‌ها شیشه‌ها را می‌شکنند!

 

شنبه 03 آبان 1393 18:39 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران