من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست

تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

چشم در چشم خدا، آهو، به صحرا میکشم

باز هم در دفتر دل نقش فردا میکشم

خیره تر از حسرت دیروز، می مانم ز خویش

باز با خود "درد" را اینجا و آنجا میکشم

تلخی کامم نه از مستی نه از دیوانه گی ست

همچنان جور گناه دیگری را میکشم

زیر بار دردها لبخند هرگز ساده نیست

من تمام آآآه را تنهای تنها میکشم

"من" که باشم در پی "حل سوال زندگی"؟

زحمت بی جای حل این معما میکشم

راه تنگ است و خدا داند که پایانش کجاست

لیک بر این خارهای سخت پا را میکشم

کاش میشد راست بود این را که دیدم در خیال

هر چه طغیان و جفاست از دوش شبها میکشم

یا که بی ترس از نگاه سرزنش آمیز دل

این نقاب از چهره صد رنگ دنیا میکشم

میرسد روزی که با این دست لرزان و نحیف 

نقش خوشبختی به روی موج دریا میکشم

جمعه 04 مرداد 1392 23:12 توسط fsalahi| ارسال نظر(1) |

توان گفتن آن راز جاودانی نیست

تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست

پر از هراس و امیدم که هیچ حادثه ای

شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست

ز دست عشق به جز خیر برنمی آید

وگرنه پاسخ دشنام مهربانی نیست

درخت ها به من آموختند: فاصله ای

میان عشق زمینی و آسمانی نیست

به روی آینه پر غبار من بنویس:

بدون عشق جهان جای زندگانی نیست...

 

فاضل نظری

جمعه 04 مرداد 1392 22:16 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

...

گوش کن..!!

هر چقدر هم که گوشت را پر از آهنگ فراموشی کنی، باز صدای فریادش می آید...

باز هم هست،

باز می نالد و این ناله ها انگار که وزن داشته باشند، سرم را سنگین می کنند...

آنقدر سنگین که دوست دارم بردارمش و مدتی روی میز کنار تختم بگذارم...

- آخ که چه کیفی دارد بی سر بودن!!

و می فهمم که تا امروز "بی سر و سامانی " را نفهمیده بودم، که میگوید: بی سر، رو به سامانی.

نگاه کن..!!

هر چقدر هم که چشمت را ببندی و در دفتر ذهنت چیز دیگری نقاشی کنی...

باز هم تصویر کج و معوجش پیداست...

باز هم هست،

باز هم هست...

خود را به دست زمان می سپارم و پر می کنم تمام لحظه هایم را از روزمرگی و دویدن های بی وقفه

-تا وقتش از راه برسد ( وای که چه لحظه ای خواهد بود...)

از یاد میبرم خود را در این شلوغی ها...

اما...

باز هم هست...

جمعه 04 مرداد 1392 22:03 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

 هی راه میروم در تاریکی

این است تمام حس این روزهایم

آهسته و با دلره از اینکه این قدم آیا بر زمینی استوار خواهد نشست یا آخرین گام خواهد بود

اینگونه...

هی راه میروم در تاریکی

باز این همه، همه ی هراس نیست...

چون حتی مسیر روشن نیست...

و رفتن حتی اگر به رسیدن برسد... مقصد شاید گم شده باشد

و اینگونه...

هی راه میروم در تاریکی...

چهارشنبه 01 خرداد 1392 10:23 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

 


دشتها آلوده ست

    در لجنزار گل لاله نخواهد روييد

        در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد ؟

 

فكر نان بايد كرد

    و هوايي كه در آن

          نفسي تازه كنيم

گل گندم خوب است

    گل خوبي زيباست

        اي دريغا كه همه مزرعه دلها را

                علف هرزه كين پوشانده ست

 

هيچكس فكر نكرد

    كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست

 

و همه مردم شهر

        بانگ برداشته اند

            كه چرا سيمان نيست

                        و كسي فكر نكرد

                            كه چرا ايمان نيست

    و زماني شده است    

        كه به غير از انسان

            هيچ چيز ارزان نيست

 

حميد مصدق

 

 

یکشنبه 15 اردیبهشت 1392 11:54 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

 دلم بیراهه می خواهد

کویری سوت و کور و خالی از آدم

که تنها، ... چشم در چشم نگاه تند و تیز مهر

و دور از نعره های بی سرانجامی که من را برده از یادم...

رها گردم از این عالم.

دلم پرواز می خواهد

به آن سوی شقایق ها

همان جایی که با قایق درون آب

خیال رفتنش را بر دلم انداخته، سهراب.

من از تاریکی دنیای خود سیرم...

دلم فانوس می خواهد

که اندوه جهالت را ...

به دست نیمه جانم، زندگی گیرم.

من این را نیک می دانم

که در بُهت سوال هرزه ذهنم

که هر روز از دل اندیشه ای معصوم می روید...

و در پشت تقلای گذشتن از تمام ناگذشتن ها

که سرباز اسیر زیر رگهایم،

به سوگش، شربت تلخ شکستش را به هر آه و دَمش می خورد

منی بنشسته بر قاب منی دیگر... !

کمی اعجاز می خواهم...

که از جنس شفق باشد

که جرعه جرعه، پایانش دهم این راه نافرجام

-        اگر در تن رَمق باشد !

 

.

.

.

نخواهم شُست دست از راه پیموده...

نخواهم زیست بیهوده

نخواهم دل برید از آرزوهایی که فرسوده.

من این را نیز میدانم...

که تا بوده،... همین بوده...

 

 

 

ادامه مطلب
جمعه 13 اردیبهشت 1392 20:10 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

 

 

گاهی میسر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود

گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
در راه هوشیاری خود مست می رود

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست می رود

اول اگر چه با سخن ازعشق آمده
آخر خلاف آنچه که گفته است می رود

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست می رود


هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود

گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
وقتی غبار معرکه بنشست می رود

اینجا یکی برای خودش حکم می دهد
آن دیگری همیشه به پیوست می رود

این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست
تیری است بی نشانه که از شصت می رود

بیراهه ها به مقصد خود ساده میرسند

اما مسیر جاده به بن بست می رود

 

 

دکتر افشین یداللهی

پنج‌شنبه 05 اردیبهشت 1392 09:53 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

 شاعری بازیچه دست تو بود...

من این را از شعرهایت خوب فهمیدم!

و بر آهی که از عشق محالی با ریا صد بار سر دادی...

نمیدانم چرا با بغض خندیدم.

و تو در شعرهایت تیز و گستاخ از دلی گفتی که هرگز جام عشقی را نمینوشد...

دلت را خوب میفهمم...

من این بازی نکبت بار مستی های خالی از تماشا را ..

هزاران بار در تحقیر خاموش دلم با خشم کوبیدم.

و تو تنها... سرودی...

نه برای قلب و آئینت...

نه برای اوج پرواز دعا و سوز نفرینت...

که برای عقل مصلحت بینت...

و این توهین به قلبت بود:

که هزاران حرف مفت خالی از جاری شدن را از زبانش مشق میکردی...

"دلت هم بی صدا مبهوت این بازی"

او که حتی لحظه ای از مستی عشقی نلرزیده،

دمی از درد دوری و نبود بی وفایاری نرنجیده،

او که مفهوم شکست و زخم و طعنی را نفهمیده...

چگونه میپذیرد شعرهایت را که با او نه، ولی از اوست؟!!...

کمی بی پرده تر باشم؟؟

کسی از عشق میگوید که عاشق نیست...

کار عاشق ناله و نفرین و هق هق نیست.

چنین لاف دروغ از عشق و دل کافی است...

اینهمه" من" جا برای عشق بازی نیست...

کمی بی پرده تر باشم؟

از من و قلبم که پنهان نیست از چشمت چرا باشد؟

من هم مثل توام؛ به نام عشق میگویم به کام دل

شکایت کرد از من قلبم و این را سرودم بی هراس از خود

تو را اما... نمیدانم...


ادامه مطلب
پنج‌شنبه 22 فروردین 1392 15:45 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

 آه از این هراس های بی هنگام

قلبم می ریزد

چشم به چشم باد می دوزم. هنوز می وزد

و برگ ها در آغوش باد – بی هراس از وحشت سقوط، یا ویرانی، یا پایان – می رقصند.

دلم از قفس تنگ خود ساخته ام می گیرد.

تمام دلتنگی و هراسم را می بلعم

به عکس تارم در شیشه پنجره رو به باد لبخند می زنم

و دوباره از سر می گیرم حکایت بی نهایت مصلحت آمیز رنج امروز را...

دیگر شکایتی نیست

-شاید حتی رضایت هم باشد!!!!!!-

آهسته می شمارم، دانه های تسبیح روزهای عمرم را،

نه غمگین و نه دلشاد.

 

چند روزی است...

روح از من کوچیده انگار...

 

باز از خودم دلخورم، همان خود عهد شکنم،

همان خود دروغ گوی بی ثبات آشفته ی هر جایی ام.

کاش ذهنم کمی آرامتر بود...

از این همه پچ پچ سر سام گرفتم.

کاش ذهنم لال بود...



چهارشنبه 14 فروردین 1392 17:27 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

 از بیکران خستگی پلک‌های غم

تا آبی شکوه لحظه پروانگی

خواهم دوید،  به دو پای بی‌قراری ام...

خواهم پرید،  به بال رهایی ام

 

 

خواهم گذشت از همه، حتی خودم

 

آنجا تو با منی...

 

نه ... آنجا فقط تویی..

 

آنجا تویی به بلندای آسمان

 

آنجا تویی به سبزی لبخند عاشقی

 

به نور نگاه مهربان خود

 

بتاب بر جاده تاریک " من "

 

از آن که بگذرم

 

دیگر رسیده ام...

 


ادامه مطلب
سه‌شنبه 13 فروردین 1392 10:14 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران