من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست

تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

آسمان صاف شب، همیشه حال مرا خوب می‌کند...

آخرین گره نگاه من و آسمان یادم نیست...

خیلی پیشترها بود.

اما...

هنوز هم همان است!

--

آسمان صاف و شب آرام...

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب...*

--

* از فریدون مشیری

چهارشنبه 09 بهمن 1392 21:49 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

یک شب تأمل ایام گذشته می‌کردم و بر عمر تلف کرده تأسف می‌خوردم و سنگ سراچه دل به الماس آب دیده می‌سفتم و این بیت‌ها مناسب حال خود می گفتم

هر دم از عمر می رود نفسی

چون نگه می کنم نمانده بسی

ای که پنجاه* رفت و در خوابی

مگر این پنج روزه دریابی

خجل آنکس که رفت و کار نساخت

کوس رحلت زدند و بار نساخت

خواب نوشین بامداد رحیل

باز دارد پیاده را ز سبیل

هر که آمد عمارتی نو ساخت

رفت و منزل به دیگری پرداخت

وان دگر پخت همچنین هوسی

وین عمارت بسر نبرد کسی

یار ناپایدار دوست مدار

دوستی را نشاید این غدّار

نیک و بد چون همی بباید مرد

خنک آنکس که گوی نیکی برد

برگ عیشی به گور خویش فرست

کس نیارد ز پس تو پیش فرست

عمر برفست و آفتاب تموز

اندکی مانده خواجه غرّه هنوز

ای تهی دست رفته در بازار

ترسمت پر نیاوری دستار

هر که مزروع خود بخورد به خوید

وقت خرمنش خوشه باید چید

--

* پنجاه یا بیست و اَندی... (گفت ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست)

--

پ.ن: خداوندا دلم را چشم بگشای

 

متن از: گلستان سعدی

مصرع پاورقی از: پروین اعتصامی

پی‌نوشت از: امیرخسرو دهلوی (خسرو و شیرین)

 

 

 

جمعه 04 بهمن 1392 11:13 توسط fsalahi| ارسال نظر(2) |

خیلی پیش می‌آید که خودت را در حرف‌هایت به محرمی پیدا کنی...

انگار که نمی‌دانستی که اینی و اینها همه در ذهنت می‌چرخد.

هر طور که زندگی را تعریف کنی می‌توانی کاملا ضد آن را هم نسبتش دهی و این غیر از ترسناکی مکررش... مکرر زیباست.

گاهی باید آنقدر راه بروی... آنقدر بشنوی... آنقدر ببینی... آنقدر بگویی... تا پیدا کنی حلقه‌هایی را که با ظرافت به هم پیوند می‌خورند تا بشوند زنجیری که تو در آن گرفتاری(!) یا دستت به آن گره خورده تا نیفتی...

همین که اینقدر زندگی آدم‌ها به هم گره خورده و حلقه‌های تو در تو دارد یعنی که چقدر زندگی سخت است...

کاش می‌شد آنقدر بالا بودم که همه این ارتباطات و پیوندها را می‌دیدم.

--

وقتی او همه محبت و سادگی‌اش را بدون چشم‌داشتی نثار پیرمرد نقاش کرد، پیرمرد هم در چشم من عزیز بود. و بعد این دوری که در حلقه آنروزمان می‌چرخید نقاشی را به من رساند.

نقاشی کپی بود. یک کپی رنگی که همچنان زیبا بود و دوست داشتمش. ولی دلم برای پیرمرد سوخت! که حتی اگر ذره‌ای هم وقتی در مقابل آن‌همه سادگی و محبت بود، نهیب وجدانش را شنیده باشد که: «متقلب»، هیچ لذتی از آن خوبی‌ها نبرده است و حس بدی که نسبت به خودش دارد همه خوبی‌ها را برایش عذاب می‌کند.

و همه حس‌های خوب و زلال باز هم برای دوست کوچک بزرگ من بود.

و اندیشه‌های رنگارنگی از این اتفاقات در ذهن من زاده شدند.

--

هر که در این حلقه نیست... فارغ از این ماجراست.

جمعه 04 بهمن 1392 10:51 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

می‌پرسم اما هیچ امّید جوابم نیست

می‌کوشم و آرامشی بر التهابم نیست

هر لحظه می‌کوبم به دیوار وجود خویش

حاشا خیال یک ترک بر این حبابم نیست

کمتر صدایم می‌کنی یعنی که می‌دانی

فرقی میان مرگ و بیداری و خوابم نیست

من باز هم درگیر درد نازکی هستم

می‌جوشد و می‌جوشم و آرام و تابم نیست

زنگار من هر بار می‌پیچد شبیه دار

شاید نگاه تو دلیل اضطرابم نیست

«باید بیفتم تا که برداری به دستانت؟»

می‌پرسم اما هیچ امّید جوابم نیست...

 

 

 

چهارشنبه 25 دی 1392 23:36 توسط fsalahi| ارسال نظر(2) |

حلقه دستانت به دور گردنم...

«کسی زمین را از زیر پاهای من بکِشد»

--

پ.ن: 

مانند بیماری که مرگش از عطش حتمی‌ست

اما برایش آب مثل سم ضرر دارد

--

پی‌نوشت از: رویا باقری

سه‌شنبه 24 دی 1392 19:10 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

یکی نبود و هیچ‌کس نبود...

--

عجب حکایتی است این حکایت ما آدم‌ها (!)

می‌خواهیم ضرر بزنیم سبب خیر می‌شویم

می‌خواهیم خوبی کنیم گند می‌زنیم

می‌خواهیم دل به دست بیاوریم، دل می‌شکنیم

می‌خواهیم برویم می‌آییم، می‌خواهیم بمانیم، می‌رویم

«می‌خواهیم»، نمی‌خواهیم!

آخرش هم وا می‌مانیم که چه شد که این شد!

عجب حکایتی...

کلاغ این داستان اگر به خانه‌اش هم برسد! روی تو رفتن ندارد!

--

پ.ن: 

تو ز آتش نشسته‌ای به کنار

از کناری بر آن نظر داری

چهارشنبه 18 دی 1392 20:56 توسط fsalahi| ارسال نظر(2) |

مرا بِکّن از من، ببَر...

دوشنبه 16 دی 1392 01:50 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

چشم که بستم

روشنایی مُرد.

و دانستم... آفتابی در من نبود.

...

تمام پرده‌ها را می‌کشم

و درزها را پر می‌کنم

شب نباید آفتاب را از من بگیرد.

آنقَدَر «شب» می‌بارم،

تا طلوع کند در من، «نور»...

 

 

دوشنبه 16 دی 1392 00:47 توسط fsalahi| ارسال نظر(1) |

می گویم اما درد دل سر بسته تر بهتر

بغض گلوی مردها نشکسته تر بهتر


وقتی که چای چشم پر رنگ تو دم باشد

مردی که پیشت می نشیند خسته تر بهتر


در مکتب چشمت گرفتم کاردانی را

ابروی تو هر قدر ناپیوسته تر بهتر


سخت است فتح کشوری که متحد باشد

موهای تو آشفته و صد دسته تر بهتر


از دور می آیی و شعرم بند می آید

موی تو وا باشد زبانم بسته تر بهتر

 

از: حسین زحمت‌کش

چهارشنبه 11 دی 1392 23:00 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن

وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها

وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی

گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو

آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده

آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو

چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما

فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو

تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی

چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو

اندیشه‌ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد

ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو

قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل‌های ما

مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو

بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را

کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو

گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را

دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو

گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه

ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو

تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی

تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو

شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها

هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو

یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی

یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو

ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر

نطق زبان را ترک کن بی‌چانه شو بی‌چانه شو

 

از: مولوی

یکشنبه 08 دی 1392 19:30 توسط fsalahi| ارسال نظر(5) |

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران