من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست

تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

 

همین که بغض می‌کنی، کویر می‌شود دلم

سکوت می‌کنی و من، زهیر می‌شود دلم

نگاه می‌کنی مرا و خود هنوز حایلم

به چشمِ پشتِ میله‌ها نظیر می‌شود دلم

 

نگاه می‌کنی و من دوباره خنده می‌شوم

برای قلب خسته‌ام ظهیر می‌شود دلت

چه کودکانه خفته‌ام میان دست‌های تو

جهان که خواب می‌شود حریر می‌شود دلت

کنون چه جای سرکشی که سر دگر نمانده است

به سرزمین روح من امیر می‌شود دلت

 

به سینه می‌زنم تو را چو سنگ و می‌رمم ز تو

و من در این مجادله حقیر می‌شود دلم

چگونه ذبح می‌کنم، هزار راه رفته را

همین که دست می‌کشم... اسیر می‌شود دلم

 

 


چهارشنبه 22 مرداد 1393 12:53 توسط fsalahi| ارسال نظر(5) |

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران