من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
هی راه میروم در تاریکی این است تمام حس این روزهایم آهسته و با دلره از اینکه این قدم آیا بر زمینی استوار خواهد نشست یا آخرین گام خواهد بود اینگونه... هی راه میروم در تاریکی باز این همه، همه ی هراس نیست... چون حتی مسیر روشن نیست... و رفتن حتی اگر به رسیدن برسد... مقصد شاید گم شده باشد و اینگونه... هی راه میروم در تاریکی... در لجنزار گل لاله نخواهد روييد در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد ؟ فكر نان بايد كرد و هوايي كه در آن نفسي تازه كنيم گل گندم خوب است گل خوبي زيباست اي دريغا كه همه مزرعه دلها را علف هرزه كين پوشانده ست هيچكس فكر نكرد كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست و همه مردم شهر بانگ برداشته اند كه چرا سيمان نيست و كسي فكر نكرد كه چرا ايمان نيست و زماني شده است كه به غير از انسان هيچ چيز ارزان نيست حميد مصدق دلم بیراهه می خواهد کویری سوت و کور و خالی از آدم که تنها، ... چشم در چشم نگاه تند و تیز مهر و دور از نعره های بی سرانجامی که من را برده از یادم... رها گردم از این عالم. دلم پرواز می خواهد به آن سوی شقایق ها همان جایی که با قایق درون آب خیال رفتنش را بر دلم انداخته، سهراب. من از تاریکی دنیای خود سیرم... دلم فانوس می خواهد که اندوه جهالت را ... به دست نیمه جانم، زندگی گیرم. من این را نیک می دانم که در بُهت سوال هرزه ذهنم که هر روز از دل اندیشه ای معصوم می روید... و در پشت تقلای گذشتن از تمام ناگذشتن ها که سرباز اسیر زیر رگهایم، به سوگش، شربت تلخ شکستش را به هر آه و دَمش می خورد منی بنشسته بر قاب منی دیگر... ! کمی اعجاز می خواهم... که از جنس شفق باشد که جرعه جرعه، پایانش دهم این راه نافرجام - اگر در تن رَمق باشد ! . . . نخواهم شُست دست از راه پیموده... نخواهم زیست بیهوده نخواهم دل برید از آرزوهایی که فرسوده. من این را نیز میدانم... که تا بوده،... همین بوده... گاهی میسر جاده به بن بست می رود بیراهه ها به مقصد خود ساده میرسند اما مسیر جاده به بن بست می رود دکتر افشین یداللهی شاعری بازیچه دست تو بود... من این را از شعرهایت خوب فهمیدم! و بر آهی که از عشق محالی با ریا صد بار سر دادی... نمیدانم چرا با بغض خندیدم. و تو در شعرهایت تیز و گستاخ از دلی گفتی که هرگز جام عشقی را نمینوشد... دلت را خوب میفهمم... من این بازی نکبت بار مستی های خالی از تماشا را .. هزاران بار در تحقیر خاموش دلم با خشم کوبیدم. و تو تنها... سرودی... نه برای قلب و آئینت... نه برای اوج پرواز دعا و سوز نفرینت... که برای عقل مصلحت بینت... و این توهین به قلبت بود: که هزاران حرف مفت خالی از جاری شدن را از زبانش مشق میکردی... "دلت هم بی صدا مبهوت این بازی" او که حتی لحظه ای از مستی عشقی نلرزیده، دمی از درد دوری و نبود بی وفایاری نرنجیده، او که مفهوم شکست و زخم و طعنی را نفهمیده... چگونه میپذیرد شعرهایت را که با او نه، ولی از اوست؟!!... کمی بی پرده تر باشم؟؟ کسی از عشق میگوید که عاشق نیست... کار عاشق ناله و نفرین و هق هق نیست. چنین لاف دروغ از عشق و دل کافی است... اینهمه" من" جا برای عشق بازی نیست... کمی بی پرده تر باشم؟ از من و قلبم که پنهان نیست از چشمت چرا باشد؟ من هم مثل توام؛ به نام عشق میگویم به کام دل شکایت کرد از من قلبم و این را سرودم بی هراس از خود تو را اما... نمیدانم... آه از این هراس های بی هنگام قلبم می ریزد چشم به چشم باد می دوزم. هنوز می وزد و برگ ها در آغوش باد – بی هراس از وحشت سقوط، یا ویرانی، یا پایان – می رقصند. دلم از قفس تنگ خود ساخته ام می گیرد. تمام دلتنگی و هراسم را می بلعم به عکس تارم در شیشه پنجره رو به باد لبخند می زنم و دوباره از سر می گیرم حکایت بی نهایت مصلحت آمیز رنج امروز را... دیگر شکایتی نیست -شاید حتی رضایت هم باشد!!!!!!- آهسته می شمارم، دانه های تسبیح روزهای عمرم را، نه غمگین و نه دلشاد. چند روزی است... روح از من کوچیده انگار... باز از خودم دلخورم، همان خود عهد شکنم، همان خود دروغ گوی بی ثبات آشفته ی هر جایی ام. کاش ذهنم کمی آرامتر بود... از این همه پچ پچ سر سام گرفتم. کاش ذهنم لال بود... از بیکران خستگی پلکهای غم تا آبی شکوه لحظه پروانگی خواهم دوید، به دو پای بیقراری ام... خواهم پرید، به بال رهایی ام خواهم گذشت از همه، حتی خودم آنجا تو با منی... نه ... آنجا فقط تویی.. آنجا تویی به بلندای آسمان آنجا تویی به سبزی لبخند عاشقی به نور نگاه مهربان خود بتاب بر جاده تاریک " من " از آن که بگذرم دیگر رسیده ام... باز هم غمی به دلم چنگ میزند دارد به شیشه عمرم سنگ میزند باز هم از غمی بزرگ قلب من با هق هق ابری ام آهنگ میزند در هر تپش، چه آشنا، چه دور به سادگی نگاهم انگ میزند میترسم از همه،همه غیر از دلم آنجا که هر کسی به خودش رنگ میزند بر من چه رفت که از خود بریده ام؟ من من میپوسد و زنگ میزند یاد روزهای ناتمام و تاریکم زخمی عمیق به دل تنگ میزند خواهم گذشت از همه، بیراهه ها هرچند که راه به دلم سنگ میزند گاهی می اندیشم." این خبر خوبی است، حداقل برای منی که در دنیای تقلید و تکرار می زیم. من هم تکرار می کنم، دیگران را... و تکرار می کنم خودم را و دردها و آرزوهایم را. اما در میان این همه بی خودی، خودی دارم که لحظه ای می اندیشد، به تغییر و به خود دیگری که در دست فراموشی است. گاهی می اندیشم. هر وقت که عقل مصلحت بینم – به قول آن نویسنده بی تکرار- بگذارد. و این اندیشه مرا بی صدا می زاید و گاه می میراند. تردید دارم. به همه چیز و همه کس. به اینکه حقیقتی باشد و اینکه من باشم. آیا من هستم؟!!! چه چیز مرا گواهی میدهد؟ کیست که مرا ثابت کند؟ گاه نتیجه می گیرم که نیستم چون اثر ندارم.هیچ... نه یاری می کنم، نه می آزارم و نه در اندیشه تحولی هستم که روزی برایش خیالها داشتم.... انگار دارم غرق می شوم در نیستی... و این مرا کم می کند، بی رنگ می کند و روزی محو خواهم شد در همان حال که هنوز نفس می کشم هوا را می آلایم، مصرف می کنم هزینه نمی کنم و هزینه می تراشم بی تفاوت از هم قطارانم رد می شوم بدی می کنم، می بینم و روزی خواهد رسید که حتی همین قدر هم نمی اندیشم... و من از آن روز بیمناکم و گرچه کمرنگ می شود – خیلی کمرنگ – اما هنوز هم می بینم رویایی که در روزهای وجودم(!) در سر داشتم. چه خوب که هنوز گاهی می اندیشم... اینجا که منم بند دلم بسته به درد است آنجا که تویی نه! اینجا که منم حادثه پوکیده و سرد است آنجا که تویی نه! اینجا نفسی نیست که پرواز بداند آنجا که تویی هست! اینجا قفسی نیست که در باز بماند آنجا که تویی هست! اینجا که منم، نیستم از فرط خیالت آنجا که تویی، من! اینجا که منم دیده امید به راهت آنجا که تویی، من! اینجا، تو ندیدی، تو ندانی که چه تنگ است آنجا که تویی نه! اینجا که منم روز دو رنگ است آنجا که تویی نه! آنجا که تویی، من که به فکر تو بسوزم اینجا که منم، تو! اینجا که منم، تو، که به یادت شب و روزم اینجا که منم، تو! اینجا غم تو در دل من سوز شبانه آنجا که تویی، آه ... اینجا که دگر ناله هم از توست نشانه آنجا که تویی، آه ... اینجا که منم پر ز هوس ناله تبدار آنجا که تویی یار... اینجا که منم منتظر مرگم و دیدار آنجا که تویی یار ... اینجا منم این سایه خم، خسته ی رسوا آنجا که تویی ما اینجا که منم، ما من و من، من تر و تنها آنجا که تویی ...
دشتها آلوده ست
ادامه مطلب
گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
در راه هوشیاری خود مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست می رود
اول اگر چه با سخن ازعشق آمده
آخر خلاف آنچه که گفته است می رود
وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست می رود
هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود
گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
وقتی غبار معرکه بنشست می رود
اینجا یکی برای خودش حکم می دهد
آن دیگری همیشه به پیوست می رود
این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست
تیری است بی نشانه که از شصت می رود
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب