من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست

تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

دوست دارم،

دورتر،

آنجا که هیچ رنگی بی‌رنگی است...

در خمیازه خاموش خلاء کوچکی آن طرف‌تر،

در ذوب پنهان افکار،

در سکوت بی صدایی مطلق،

در بی بودن ِ نبودن‌های مضحک ِ هر چه بودنی است،

-همان درشت جاندار بی‌وجود ِ هیچ‌کجا، که نیست... و خرطوم مکنده‌اش هر «با»یی را می‌مکد به شکم تاریک و سردش،

و به درون زیرین‌ترین لایه‌های «بی‌خودی» ِ عالم،

بلعیده شوم.


چهارشنبه 20 فروردین 1393 20:22 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران