من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست

تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

  گاهی می اندیشم."

این خبر خوبی است، حداقل برای منی که در دنیای تقلید و تکرار می زیم.

من هم تکرار می کنم، دیگران را... و تکرار می کنم خودم را و دردها و آرزوهایم را.

اما در میان این همه بی خودی، خودی دارم که لحظه ای می اندیشد،

به تغییر و به خود دیگری که در دست فراموشی است.

گاهی می اندیشم. هر وقت که عقل مصلحت بینم – به قول آن نویسنده بی تکرار- بگذارد.

و این اندیشه مرا بی صدا می زاید و گاه می میراند. تردید دارم. به همه چیز و همه کس.

به اینکه حقیقتی باشد و اینکه من باشم.

آیا من هستم؟!!! چه چیز مرا گواهی میدهد؟ کیست که مرا ثابت کند؟

گاه نتیجه می گیرم که نیستم چون اثر ندارم.هیچ... نه یاری می کنم، نه می آزارم

و نه در اندیشه تحولی هستم که روزی برایش خیالها داشتم....

انگار دارم غرق می شوم در نیستی...

و این مرا کم می کند، بی رنگ می کند

و روزی محو خواهم شد

در همان حال که هنوز نفس می کشم

هوا را می آلایم، مصرف می کنم

هزینه نمی کنم و هزینه می تراشم

بی تفاوت از هم قطارانم رد می شوم

بدی می کنم، می بینم

و روزی خواهد رسید که حتی همین قدر هم نمی اندیشم...

و من از آن روز بیمناکم

و گرچه کمرنگ می شود – خیلی کمرنگ – اما هنوز هم می بینم

رویایی که در روزهای وجودم(!) در سر داشتم.

چه خوب که هنوز گاهی می اندیشم...


یکشنبه 11 فروردین 1392 13:17 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران