من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست

تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

 آه از این هراس های بی هنگام

قلبم می ریزد

چشم به چشم باد می دوزم. هنوز می وزد

و برگ ها در آغوش باد – بی هراس از وحشت سقوط، یا ویرانی، یا پایان – می رقصند.

دلم از قفس تنگ خود ساخته ام می گیرد.

تمام دلتنگی و هراسم را می بلعم

به عکس تارم در شیشه پنجره رو به باد لبخند می زنم

و دوباره از سر می گیرم حکایت بی نهایت مصلحت آمیز رنج امروز را...

دیگر شکایتی نیست

-شاید حتی رضایت هم باشد!!!!!!-

آهسته می شمارم، دانه های تسبیح روزهای عمرم را،

نه غمگین و نه دلشاد.

 

چند روزی است...

روح از من کوچیده انگار...

 

باز از خودم دلخورم، همان خود عهد شکنم،

همان خود دروغ گوی بی ثبات آشفته ی هر جایی ام.

کاش ذهنم کمی آرامتر بود...

از این همه پچ پچ سر سام گرفتم.

کاش ذهنم لال بود...




چهارشنبه 14 فروردین 1392 17:27 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران