من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
همین که معصومه از خواب (نا!)خوشایندی میگوید که در لحظهی اوجش صفحه peyvandha.ir میآید و گیج و ویجِ انتخاب یکی از پیشنهادات ثانیهها تمام میشوند و از خواب میپرد!! (امان از این خوابهای مورددار!! :|) همین که به جای سیبزمینی و پیراشکی، چادر زهره در غرفه کارآفرینی سرخ میشود و میسوزد و هیچ پمادی هم کارساز نیست! همین که حتی استاد هم از همین حالا کرختی بهار را اقرار میکند و بچهها آتو میگیرند! (ناز و عشوهی اساتید برای تصویب آخرین جلسه که کلی هم خریدار دارد بماند!) همین که تبریکات عاجل را نثار اصحاب میکنم و از حالا طی میکنم که پیام تبریک عید به کسی نمیفرستم. همین که طبق روال هر سال هر استاد تعطیلات عید را کاملا مختص درس خودش میداند و دریغ نمیکند از پروژه و تمرین و (مشق شب حتی) و خط و نشانکشی برای کوییزهای پی در پی که از دیدار اول سال نو هجوم خواهند آورد. همین که در هر قدمی که در دانشگاه برمیدارم اصوات خلط شدهی گروهی که از هم خداحافظی میکنند از هر گوشه توجهم را جلب میکند. همین که تصمیم میگیرم همین روزمرهها را ثبت کنم... همینها میشود آخرین روز تحصیلی در ۹۲ی هزار رنگ من!