من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
همین که کم کَمک سر و کله چیزهایی که برای خیلی آخرهای عمرم گذاشته بودم پیدا میشود و من میگذرم. همین که چیزهایی را که میخواهم در وقتی که نمیخواهم دارم. همین که خیلی خواستنیها رنگ میبازد... همین که نمیفهمم کدام من است که برای چیزی که ندارم و (شاید هم) نمیخواهم داشته باشم، مرا مجبور به گذشتن از تمام چیزهایی میکند که دارم و (شاید هم) میخواهم داشته باشم. همین که همیشه در ذهن شلوغم میچرخد که ماندن از هر جنس و در هر جایی باشد مردابم میکند. همین که انگار اگر تمام دنیا، بدون جنگِ تن به تنم با زمین و زمان در دستم باشد پرتش میکنم دور و گیر میدهم به برگ تنهای رقصان در باد که میکشدم، میکشدم، میکُشدم و من هی میپرم و هوا را در دستم مشت میکنم که اینبار گرفتم و باز کفم خالی است... و باز هم باد... و باز هم برگ... و باز هم یک «من دیوانهی کوچک». همین که وقتی میتوانم تنم را زیر سایه سبز درخت پهن کنم و شعر بخوانم و ذهنم را با صدای پای باد در کوچههای تنگِ برگِ درختان بشورم و آب و جارو کنم برای آمدن آرامشی که تنها تو در آنی... (و چه خواستنی است)، اما بیچراغ میزنم به بیراهههای تاریک و فراز و فرودهای روحکُش* و اندوههای سرریز و نبردهای نابرابر و فریادهای خاموش و لبخندهای گس... تا باز هم تو باشی. همین که از این همه «من» که دارم همیشه همان من کلهشقِ دردسرساز میبَرد و زندگیام را بغچه میکند میبرد با خودش به ناکجا آبادهای دور. همین که فهمیدم که «میتوانم»، چون به «حد کافی**» میخواهم... . همینکه میخواهم از وسط امن این گله بیرون بزنم، همین که منطق دیوانگی را دوست دارم و همین که تنهاییام خیلی وقت است که آزاردهنده نیست... همه... یعنی... من در مسیرم هستم. --- * شاید هم «روحکِش» : گسترش دهنده روح ** Bad enough -- پ.ن.: :)