من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست

تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

شبی افتادم از چشمت به روی دستهای خویش

تحمل در کفم خشکید و افتادم به پای خویش

 

دلم می خواست بر خیزم ولی سنگینی چشمت

شبیه سنگلاخی می نشانیدم به جای خویش

 

نشستم گریه سر دادم ، به غیر از این چه می کردم ؟

خودم گر که عزاداری نمی کردم برای خویش

 

ترک می خوردم و خود را به خود پیوند می دادم

به امیدی که برخیزم دو باره با عصای خویش

 

و حالا من دوباره سخت بر پا مانده ام پیشت

تو اما سخت حیران مانده ای در ماجرای خویش :

 

نمی بینی و می خواهی مرا در آنطرف تر ها

نمی خواهی و می بینی مرا در دستهای خویش

 

از: بهمن محمدزاده

 


یکشنبه 03 شهریور 1392 16:14 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران