من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست

تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

عبور کن، مقصد تو انتظار نیست

بزن قلب به حادثه این، بی گدار نیست

بگذر ز خوب و بد روزهای خود

وقتی که اشک و لبخند، ماندگار نیست

می دانم این مرا به هیچ می کِشد

چهارفصل قلب مرا یک بهار نیست

شاید که در عبور، نجاتی نهفته است

وگرنه مرهمی به دل بی قرار نیست

دانست دل، بعدِ شکستم درون خود

دیگر هرآنچه رنج کشم، ناگوار نیست

نا شکفته در گلو، مُرد بغض من

گوش گنگ را فرقِ آه و هوار نیست

با آتشی که در دل من شعله می کِشد

آیینِ رهِ دل به دل، سازگار نیست

اگر تویی دلیل رنج های من

رحمی نکن به من، اینها که آزار نیست

دلم به حادثه میزند که بگریزد

وگرنه مرهمی به دل بی قرار نیست


دوشنبه 28 مرداد 1392 22:29 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران