من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست

تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

باز هم آمده‌ای تا بروی

حکمتش چیست که تنها بروی

باز هم می‌بُری و می‌دوزی

که بپوشی و به هر جا بروی

بروی، ناله کنی، ذوب شوی

که نگفته‌اند: «مبادا بروی»!

و پر از گریه به حالت باشی

باز هم بی‌خبر از ما بروی

پیش چشمم تو دگر کم شده‌ای

چادر اینجا بزنی یا بروی

آتشی را که به پا کردی ماند

تا بسوزانَدَت و تا بروی

مصلحت بود که ساکت باشم

که بکوبانی و اما بروی

و کسی چشم به راه تو نماند

تیز برخیز که حالا بروی.

 


پنج‌شنبه 14 فروردین 1393 19:17 توسط fsalahi| ارسال نظر(4) |

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران