من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست

تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

شاکی‌ام

فک کنم از اینکه خیلی وقته روز خالی خالی نداشتم. اینکه صبح که بیدار میشم هیچ کاری برا انجام تو ذهنم لیست نشه و من باز خودمو به خواب بزنم. یا بیدار شم لم بدم جلو تلویزیون تا نهار!

یا از اینکه کامپیوترها درست همون موقع که نباید خراب می‌شن.

یا از اینکه آخر هفته‌هام فرق ماهوی با اول هفته‌هام نداره.

یا از اینکه میدونم باید به قول خانم شبستری ambitious بود و از این قبیل سیاق‌ها خسته شدم.

یا از اینکه یه چیزایی یه وقتایی پیش میاد که اون وقتا اون چیزا نباید پیش بیاد!

یا از اینکه برا بعضی چیزا هیچ کاری نمی‌تونم بکنم و این عجز به غایت حال منو می‌گیره!

یا اینکه هر چی زمان می‌گذره  تِردهای ذهنم ترد جدید باز می‌کنن و تمامی ندارن انگار.

یا اینکه دلم هوای چیزایی رو می‌کنه که دیگه خیلی وقته از دست رفته.

خلاصه نمیدونم چرا... ولی خیلی شاکی‌ام.

پی‌نوشت ۱: گاهی گر از ملال محبت بخوانمت / دوری چنان مکن که به شیون برانمت / چون آه من به راه کدورت مرو که اشک / پیک شفاعتی است که از پی دوانمت (شهریار)

پی‌نوشت ۲: عطاهای تو نقدست شکایت نتوان کرد / ولیکن گله کردیم برای دل اغیار (مولوی)


چهارشنبه 06 اسفند 1393 22:00 توسط fsalahi| ارسال نظر(1) |

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران