من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست

تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

 دنیای من... باز هم تنگ میشود...

دیگر، من هم در آن جا نمیشوم

در این فضای خسته و سنگین کوچکم

در لابلای پریشانی ... پیدا نمیشوم

دلگیر از خودم ، و از او دلشکسته ...باز

میپرسم از ستاره که : " رسوا نمیشوم؟ "

دور و دور و دورتر از قلب بی کسم

میترسم از خودم ، که "معنا " نمیشوم

وقتی که با چشم تو چشم دلم تپید

قلبم به زمزمه گفت: تنها نمیشوم

میسوزم از غم گنگی درون دل

رها ازین کابوس تلخ، آیا نمیشوم؟

دنیای من باز هم تنگ میشود

من گم شدم و دیگر پیدا نمیشوم...


پنج‌شنبه 08 فروردین 1392 23:31 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران