من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
هوای غربت و بغض همیشه سر بسته بخار آه من و این سکوت پیوسته عبور مبهم افکار موجدار و طویل نگاه منتظر چشمهای من، خسته و دنگ دنگ کر کنندهی ساعت! من و همین قلم و کاغذ همیشگیام و خطخطی تصوراتم از این زندگیام و خانهای که هیچوقت خانه نشد که جزیی از همه این شب و غریبگیام و چک چک گذر عمر با عادت! هراس و ترس و توهم، همیشه بیتابی همیشه پچپچ ذهنی و درد بی خوابی سیاهی شب و کابوسهای تکراری نگاه خیره و خشکم به نور مهتابی و عبور از مرز نازک نفرت! نفس نفسْ زدنِ ناگزیر ماهیها کشیدن نُک ناخُن بر این سیاهیها نساختن و سوختن به پای امّیدی که میکشد دل خون را به این دوراهیها و سر کشیدن دوبارهی غربت! نگاه خیره ساعت به چشم خسته من نگاه من به دوراهی خفتن و رفتن نگاه جاده که دریای ریگ میبارد و رهسپاری روحم، بدون برگشتن و قورت دادن آخرین قطره منت!