من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست

تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

هوای غربت و بغض همیشه سر‌ بسته

بخار آه من و این سکوت پیوسته

عبور مبهم افکار موج‌دار و طویل

نگاه منتظر چشم‌های من، خسته

 

و دنگ دنگ کر کننده‌ی ساعت!

 

من و همین قلم و کاغذ همیشگی‌ام

و خط‌خطی تصوراتم از این زندگی‌ام

و خانه‌ای که هیچ‌وقت خانه نشد

که جزیی از همه این شب و غریبگی‌ام

 

و چک چک گذر عمر با عادت!

 

هراس و ترس و توهم، همیشه بی‌تابی

همیشه پچ‌پچ ذهنی و درد بی خوابی

سیاهی شب و کابوس‌های تکراری

نگاه خیره و خشکم به نور مهتابی

 

و عبور از مرز نازک نفرت!

 

نفس نفسْ زدنِ ناگزیر ماهی‌ها

کشیدن نُک ناخُن بر این سیاهی‌ها

نساختن و سوختن به پای امّیدی

که می‌کشد دل خون را به این دوراهی‌ها

 

و سر کشیدن دوباره‌ی غربت!

 

نگاه خیره ساعت به چشم خسته من

نگاه من به دوراهی خفتن و رفتن

نگاه جاده که دریای ریگ می‌بارد

و رهسپاری روحم، بدون برگشتن

 

و قورت دادن آخرین قطره منت!

 

 


چهارشنبه 27 شهریور 1392 19:49 توسط fsalahi| ارسال نظر(0) |

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران