من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست

تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

من که چرتم گرفت

کسی مهره‌هایم را جا به جا کرد...

و من خود را گم کردم..

و تمام سربازانم را

و قلب سپاه من فرو ریخت

و اسب‌ها یاغی شدند

و قلعه ویران شد

و صحنه خالی شد!

مثل صدای باد در غروب کویر...

و چشم گرداندم و گرداندم... تا بی نهایت هیچ...

ایتک!

به تمام قوا در این نبرد مضحک مرا کیش می‌کنی و مات نمی‌کنی

و من خانه به خانه ناگزیر... می‌گریزم

بازی را تمام کن...

خوابم می‌آید...


چهارشنبه 27 شهریور 1392 00:18 توسط fsalahi| ارسال نظر(3) |

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران