من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
صدای پای غریبی در این خیابان هاست و آب چرک و کثیفی درون باران هاست نه مرگ خاتمه می دهد به این طاعون نه هیچ چشم امیدی به کار درمان هاست هزار قلب شکسته که جان خود را باخت به زهرِ کفر و ریایی که جای ایمان هاست و شهر خاطره می خوانَد از هزاران شب چه کذب های بزرگی در این هزاران هاست و هیچ کس به خودش برنگشت از رفتن هوای بی خبری را هوای طوفان هاست همین که خورشید در غروب خشکیده است نشان شبزدگی ِ قلوب انسان هاست و بی دلان نشستند و باز هم گفتند علاج، زهر هلاهل درونِ فنجان هاست . . نشسته اند در سکوت تار غروب چه سرگذشت غریبی در این خیابان هاست...
یکشنبه 03 شهریور 1392
15:51 توسط fsalahi|
ارسال نظر(0)
|