من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست

تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

می‌پرسم اما هیچ امّید جوابم نیست

می‌کوشم و آرامشی بر التهابم نیست

هر لحظه می‌کوبم به دیوار وجود خویش

حاشا خیال یک ترک بر این حبابم نیست

کمتر صدایم می‌کنی یعنی که می‌دانی

فرقی میان مرگ و بیداری و خوابم نیست

من باز هم درگیر درد نازکی هستم

می‌جوشد و می‌جوشم و آرام و تابم نیست

زنگار من هر بار می‌پیچد شبیه دار

شاید نگاه تو دلیل اضطرابم نیست

«باید بیفتم تا که برداری به دستانت؟»

می‌پرسم اما هیچ امّید جوابم نیست...

 

 

 


چهارشنبه 25 دی 1392 23:36 توسط fsalahi| ارسال نظر(2) |

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران