من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست

تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

رود خردی که به دریا می‌رفت
چه به سر داشت؟ 
چه آمد به سرش؟
سینه می‌
سود به خاک
سر به خارا می‌
کوفت
چاله را با تن خود پر می‌
کرد
تا سرانجام از آن رد می‌
شد

--
آه، آن رود روان دیگر نیست
گر فرومانده، زمینش خورده ست
گر رسید ست به دریا، دریاست

--
رود رفته ست و در این بستر خشک
چاله‌ای است و در او مشتی آب
که زمین می‌
خوردش
قصه اینست که آن آب منم!

 

از: هوشنگ ابتهاج (سایه)

--

پ.ن: سپاس از کسی که برای اولین‌ بار، این شعر را به من و مرا به این شعر معرفی کرد.


جمعه 25 بهمن 1392 01:30 توسط fsalahi| ارسال نظر(4) |

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران