من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست

تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

چشم در چشم خدا، آهو، به صحرا میکشم

باز هم در دفتر دل نقش فردا میکشم

خیره تر از حسرت دیروز، می مانم ز خویش

باز با خود "درد" را اینجا و آنجا میکشم

تلخی کامم نه از مستی نه از دیوانه گی ست

همچنان جور گناه دیگری را میکشم

زیر بار دردها لبخند هرگز ساده نیست

من تمام آآآه را تنهای تنها میکشم

"من" که باشم در پی "حل سوال زندگی"؟

زحمت بی جای حل این معما میکشم

راه تنگ است و خدا داند که پایانش کجاست

لیک بر این خارهای سخت پا را میکشم

کاش میشد راست بود این را که دیدم در خیال

هر چه طغیان و جفاست از دوش شبها میکشم

یا که بی ترس از نگاه سرزنش آمیز دل

این نقاب از چهره صد رنگ دنیا میکشم

میرسد روزی که با این دست لرزان و نحیف 

نقش خوشبختی به روی موج دریا میکشم


جمعه 04 مرداد 1392 23:12 توسط fsalahi| ارسال نظر(1) |

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا