من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
خیلی پیش میآید که خودت را در حرفهایت به محرمی پیدا کنی... انگار که نمیدانستی که اینی و اینها همه در ذهنت میچرخد. هر طور که زندگی را تعریف کنی میتوانی کاملا ضد آن را هم نسبتش دهی و این غیر از ترسناکی مکررش... مکرر زیباست. گاهی باید آنقدر راه بروی... آنقدر بشنوی... آنقدر ببینی... آنقدر بگویی... تا پیدا کنی حلقههایی را که با ظرافت به هم پیوند میخورند تا بشوند زنجیری که تو در آن گرفتاری(!) یا دستت به آن گره خورده تا نیفتی... همین که اینقدر زندگی آدمها به هم گره خورده و حلقههای تو در تو دارد یعنی که چقدر زندگی سخت است... کاش میشد آنقدر بالا بودم که همه این ارتباطات و پیوندها را میدیدم. -- وقتی او همه محبت و سادگیاش را بدون چشمداشتی نثار پیرمرد نقاش کرد، پیرمرد هم در چشم من عزیز بود. و بعد این دوری که در حلقه آنروزمان میچرخید نقاشی را به من رساند. نقاشی کپی بود. یک کپی رنگی که همچنان زیبا بود و دوست داشتمش. ولی دلم برای پیرمرد سوخت! که حتی اگر ذرهای هم وقتی در مقابل آنهمه سادگی و محبت بود، نهیب وجدانش را شنیده باشد که: «متقلب»، هیچ لذتی از آن خوبیها نبرده است و حس بدی که نسبت به خودش دارد همه خوبیها را برایش عذاب میکند. و همه حسهای خوب و زلال باز هم برای دوست کوچک بزرگ من بود. و اندیشههای رنگارنگی از این اتفاقات در ذهن من زاده شدند. -- هر که در این حلقه نیست... فارغ از این ماجراست.