من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
از آن زمان که آرزو ، چو نقشی از سراب شد تمام جستجوی دل ، سوال بی جواب شد نرفته کام تشنهای ، به جستجوی چشمهها خطوط نقش زندگی، چو نقشهای بر آب شد چه سینهسوز آهها که خفته بر لبان ما هزار گفتنی به لب، اسیر پیچ و تاب شد نه شور عارفانهای، نه شوق شاعرانهای قرار عاشقانه هم، شتاب در شتاب شد نه فرصت شکایتی، نه قصه و روایتی تمام جلوههای جان، چو آرزو به خواب شد نگاه منتظر به در، نشست و عمر شد به سر نیامده به خود، نگر، که دورهی شباب شد از: صنعتگر
پنجشنبه 01 خرداد 1393
11:35 توسط fsalahi|
ارسال نظر(1)
|